پرش به محتوای اصلی
ابن یمین ابن یمین

قصاید

شمارهٔ ١٢٨ - قصیده در مدح تاج الدین علی سربداری

مرا دولت بشارت داد و گفت آمد زمان آن

که از دوران شوی بارد گر خرم دل و شادان

صفای صبح پیروزی بفال سعد شد پیدا

ظلام شام نکبت گشت زیر نور او پنهان

چه خوش زین مژده ناگه بگوش هوش من آمد

میان شام نکبت گشت زیر نور او پنهان

چه گفتم گفتم ایدولت بمانی تا ابد باقی

که از رمز تو میگوید برسم مژده دل با جان

که اینک وقت آن آمد که بخشد از سرشفقت

ز تاب آفتاب غم نجاتم سایه یزدان

محیط مرکز دولت سپهر حشمت و رفعت

جهان رأفت و رحمت خدیو کشور ایران

سلیمان قدر آصف رأی تاج ملک و ملت آن

ببخشش هست چون حاتم ببخشایش چو نوشروان

فلک قدر و ملک سیرت بود آنشاه نام آور

که نامش بر نگین خود نگارند از شرف شاهان

بر اوج طارم جاهش که با عرش است هم زانو

فروتر پایه اش باشد بر تبت برتر از کیوان

نباشد سعد قاضی را درین فیروزه گون مسند

جز این کاری که حکمش را بامضا میدهد فرمان

سپهدار صف پنجم که بهرام است نام او

کند بد کیش خصمش را به تیغ جانستان قربان

فراز مسند شاهی صفای ذات پاکش بین

که خورشید پنداری بر اوج آسمان تابان

نوای زهره زهرا از آنرو دلپذیر آمد

که بر ساز طرب گوید مدیحش را بصد الحان

عطارد نامه فتحش بفیروزی چو بنویسد

کند نصر من الله را طراز کنیت عنوان

به پیکی بر درش گردد مه تابان شبا روزی

بمیدان فلک زین رو فرو مانند ازو اقران

نسیم روضه خلقش بر آن کورا خلیل آمد

بلطف ار بگذرد روزی شود آتش بر و ریحان

سموم آتش قهرش بدریا بگذرد بیند

ز قعرش خاک و خاکستر شود بر گنبد گردان

نگویم ابر نیسانی بود چون دست در بارش

که اصحاب کمال از من شمارند این بصد نقصان

ازین گر رشحه ئی ریزد بود اصل سعادتها

وز آن گر قطره ئی بارد شود سرمایه طوفان

جهاندارا بدرگاهت کشید ابن یمین گوهر

که در عالم کسی چون تو نمیداند بهای آن

سخن آورد و عقلم مرا گفت این متاع آنجا

چو سحر سامری باشد بنزد موسی عمران

اگر چه در موزونست شعر آبدار تو

ولیکن زیرکی نبود گهر بردن سوی عمان

بلی گر چه صوابست این که عقلم رأی زد لیکن

چنین دولت نمی افتد بنزد هرکسی آسان

کنون چون بخت یاری کرد بوسیدم رکاب تو

عنان این سعادت را زکف دادن توان نتوان

فراز مسند شاهی توئی سلطان بحمدالله

بسان عنصری بنده بر تخت تو مدحت خوان

تو آن شاهی که میدانی کماهی حال من بنده

هنرهای ایازی را که داند بهتر از سلطان

بماند جاودان نامت بشعرم زنده بهر آن

که نامت زنده میدارم بآب چشمه حیوان

بشاعر زنده میماند بگیتی نام شاهانرا

فروغ از رودکی گیرد چراغ دوده سامان

منم بستان ملکت را نوای بلبل خوشگو

نوائی ده فراکارم برای رونق بستان

همیشه تا مه تابان نماید چشم خلقانرا

گهی چون گوی و گه چوگان برین فیروزه گون میدان

به میدان شقاوت باد گوی آسا سر خصمت

به هر صورت که رأی تست گردان در خم چوگان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ١٣٠ - ایضاً له در مدح علاءالدین محمدمرا که هست زبان تیغ آبدار سخن
  2. شمارهٔ ١٣١ - ایضاً قصیده در مدح وجیه الدین مسعودندانم صبغه الله است یا گلگون شرابست این
  3. شمارهٔ ١٣٢ - ایضاً له در مدح ملک شمس الدین محمدنوجوان شد گاه پیری دولت ابن یمین
  4. شمارهٔ ١٣٣ - وله ایضاً در مدح علاءالدین وزیرهوای آنرخ چون ماه و زلف غالیه گون
  5. شمارهٔ ١٣۴ - وله ایضاً در مدح علاءالدین حسینهزار شکر و سپاسم ز خالق ثقلین
  6. شمارهٔ ١٣۵ - وله ایضاًیا رب چه موجبست که دستور شه نشان
  7. شمارهٔ ١٣۶ - وله ایضاًمیمون بود چو طلعت فرخ لقای تو
  8. شمارهٔ ١٣٧ - قصیده ایضاً لهآیا بود که باز ببینم جمال شاه
همه‌ی قصاید ←

ابن یمین درباره‌ی ابن یمین

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین‌الدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعه‌سرای ایرانی است. پدرش امیر یمین‌الدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده می‌زیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.