پرش به محتوای اصلی
ملک‌الشعرا بهار ملک‌الشعرا بهار

قصاید

شمارهٔ ۶۶ - دختر گدا

گویند سیم و زر به گدایان خدا نداد

جان پدر بگوی بدانم چرا نداد؟‌!

از پیش ما گذشت خدا و نداد چیز

دیشب‌، که نان نسیه به ما نانوا نداد

جان پدر بگوی بدانم خدا نبود

آن شخص خوش‌لباس که چیزی به ما نداد؟

گر او خدا نبود چرا اعتنا نکرد

بر ما و هیچ چیز به طفل گدا نداد؟

شخصی خیال که چیزی دهد ولی

آژان میان فتاد و ردم کرد و جا نداد

گفتم که مرده مادر و بابام ناخوش است

کس شاهی ای برای غذا و دوا نداد

همسایه روضه خواند و غذا داد، پس چرا

بیرون در به جمع فقیران غذا نداد

دیدم کلاهی ای زدم در تو را براند

وز دوری خورش به تو یک لوبیا نداد

دایم به قهوه‌خانه سماور صدا دهد

یکبار هم سماور بابا صدا نداد

بقال بی‌مروت از آن میوه‌ها به من

یک آلوی کفک زدهٔ کم‌بها نداد

نزدیک نانوا سر پا بودم و کسی

یک لقمه نان به دست من ناشتا نداد

مردی گرفت لپ مرا و فشرد و رفت

چیزی ولی به دست من بینوا نداد

از این همه درخت که باشد میان شهر

یک شاخه نیز منقل ما را جلا نداد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۶۸ - عاقلعاقل آن نیست که فضلی وکمالی دارد
  2. شمارهٔ ۶۹ - بهار اگر بگذارد!صبر کنم انتظار اگر بگذارد
  3. شمارهٔ ۷۰ - صفحه‌ای از تاریخظلمی که انگلیس در این خاک و آب کرد
  4. شمارهٔ ۷۱ - چه باید کرد؟ترک ملک عجم ببایدکرد
  5. شمارهٔ ۷۲ - جواب قصیدهٔ ادیب‌الممالک (در حادثه شکستن دست بهار)همشکست دستی کز خامه بی‌نگار آورد
  6. شمارهٔ ۷۳ - ز رنج دستم گر آسمان نزار آورد
  7. شمارهٔ ۷۴ - زن شعر خداستخانم آن نیست که جانانه و دلبر باشد
  8. شمارهٔ ۷۵ - یک صفحه از تاریخجرم خورشید چوازحوت به برج بره شد
همه‌ی قصاید ←

ملک‌الشعرا بهار درباره‌ی ملک‌الشعرا بهار

محمدتقی بهار ملقب به ملک‌الشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک‌الشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملک‌الشعرای دربار مظفرالدین‌شاه شد. او شش دوره نم...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.