پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۴۵

یا أَیهُّا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا

یعنی صبر در جنگ تن و قهر نفس و صابروا، ثبات در حزم و رابطوا،دست از جنگ او نداری تا فلاح یابی. با دشمن بیرون از بهر این جنگ کن تا اندرون تو سلامت ماند با مطلوب. و چون عداوت از اندرون می‌آید، جنگ و مجاهده با او اولی باشد، و این جنگ را قوی‌تر باید کردن. «رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر». و این جنگ با این دو دشمن در اندرون و بیرون از بهر مطلوبی‌ست، و تو آن مطلوب را باش.

در این بودم که روی به نفس نهادم و گفتم تا ببینم که بیخ او کجاست تا آن بیخ را ببرم، و هر مهمی‌ که بیخ نفس بدان تعلّق دارد آن مهمّ را ویران کنم. و از هر کجا که نفس سر برآوردی، پاره‌پاره‌اش می‌کردم همچون صورت سگ و دندان‌هاش را می‌شکستم، باز ساعتی بر شکل خوکش می‌دیدم، سیخ‌های آهنین در شکمش می‌خلیدم و پاره‌پاره و ریزه‌ریزه‌اش می‌کردم، چنانک هیچ نماند. چون بخفتم سبزه‌ها و خوشی‌ها و راحت‌ها می‌دیدم در خواب، و چون بیدار شدم سورهٔ تبّت پیش دل آمد، بخواندم.

گفتم مگر ابو لهب نفس من است که چنین لهبی در من می‌زند.

ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ

چندین علم و حکمت این بلای لهب را از ما بازنداشت

وَ امْرَأَتُهُ حمَّالَةَ الحَطَبِ

آن بیخ اوست که اندک‌اندک جمع شود از او.

فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ

باید که رسنی در گردن نفس کنم و به هزار رسوایی‌اش برآویزم

و اللّه اعلم.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۴۷إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِینا
  2. فصل ۴۸موفّق پرسید که رجب چه باشد؟ و یا رجب را اصِمّ چرا گفت؟
  3. فصل ۴۹گفتم ای دوستان جمع باشید با خود تا عقل و روح دیگرتان پدید آید. نبینی چون اجزای تو پراکنده بود او را نه عقل بود و نه روحی بود و نه خوشی بود و نه راحتی بود؟ چون فراهم آمدند، اللّه به برکت جمعیّت مر ایشان را عقل داد و روح داد. نبینی که هرچه نیکانند در دنیا ی
  4. فصل ۵۰دلم کاهل‌گونه شده بود از غلبهٔ خواب. زود برخاستم، از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم، یعنی پردهٔ کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم.
  5. فصل ۵۱قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».
  6. فصل ۵۲با خود قرار می‌دادم که هرچه از جمادات و عرضیّات و نامیات به چشم و گوش و عقل من درآید، خود را به مملکت ایشان اندازم، که ملک ایشان عرصه‌‌ی گشاده‌تری دارد و احوال خوش‌تری دارد. از حیوانات نظرم به پوست آهو برافتاد؛ موی‌های او را چون سبزه خوشرنگ دیدم که بدان خ
  7. فصل ۵۳گفتم ای اللّه! چنانکه نظر مرا بدین اسباب جهان گشاده کردی تا چست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده باسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازاین جهان. همچنانکه در حسن صور خوبان این جهانی چشم دادی تا اینها را می‌بینم، همچنان چشم دلم رای به جمال خوبان آ
  8. فصل ۵۴قال النّبیّ علیه السّلام: «اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلّم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السّؤال ما استطعت».
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.