پرش به محتوای اصلی
بهاء ولد بهاء ولد

جزو اول

فصل ۴۳

وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا

گفتم: دهقان و کمانگر و بازرگان و هر پیشه‌وری که هست، چون متأمّل دقایق پیشهٔ خود نباشد و شب و روز در اندیشهٔ آن نباشند، ایشان را از آن کار بهره نباشد. چون کار این عالم سرسری نمی‌باید کردن که سرسری حاصل نمی‌شود، مسلمانی را نمی‌دانم که چنین کار پسمانده است که سرسری حاصل شود!|

آخر در آن کارهای دیگر می‌کوشی، اگر چه نانت نباشد. و خوش‌دل می‌باشی که من خود چنین دقایق در این پیشهٔ خود می‌دانم. عجب! اگر مجاهده در اسلام کنی، تو را در آن گشایشی ندهیم که تو خوش‌دل باشی؟ چندین مجاهده در این کارهای دیگر می‌کنی؛ اگر بهر توشهٔ راه آخرت کاری نمی‌کنی، همه به وقت مرگ پدید آید که بادی بوده است و هیچ حاصل ندارد، و تو چندین جان کنده در وی.

پس بیا تا غنیمت شمریم آن حالت را و آن دم را که از بهر رضای اللّه آریم، و همچون تخمی‌ دانیم که در خاک اندازیم و در آن سعی می‌کنیم و هر ساعتی دل بر آن می‌ نهیم تا روزی ببینیم که چه بر دارد.

پس درِ دلِ هرکسی که به آرزوی رضای اللّه باز شود، آرزوی او رسول خوشی عالم غیب است که او را آگه می‌کند از خوشی‌های خویش، تا در آن عالم چون برود درِ آرزوها برای او بگشایند که آن را نه چشم کسی دیده باشد و نه بر دل کسی گذشته باشد.

ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر یوم تمور السماء مورا

رقعهٔ طبع تو را در خریطهٔ کالبد تو نهادهایم تا هر ساعتی خطوط خوشی‌های عالم غیب ما می‌خوانی .

آنچ در لوح محفوظ ثبت کرده‌ایم که چند عدد مهمان به جایی فرو خواهیم آوردن، از آنجای به عالمی‌ دیگر نقلشان خواهیم کردن. آنگاه این سرایچه را ویران کنیم و سرایچهٔ دیگر بنا کنیم تا ایشان را در آنجا مهمانداری کنیم تا ایشان هم در آنجا قدر خود بدانند که به چه ارزند و شایستهٔ فروآوردِ کجااند، و بی‌ادبی و باادبیِ خود بدانند. بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نفَْسِهِ بَصِیرَة .

در این میان نور الدین آه کرد و بگریست. آن یکی دیگر در روی افتاد می‌گریست، و دیگران گریه برداشتند و گریه بر من نیز افتاد که حال ما چه خواهد شد. و هم بر آن ختم کردیم

و اللّه اعلم.

ادامه‌ی جزو اول

  1. فصل ۴۵یا أَیهُّا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا
  2. فصل ۴۶سؤال کرد که دوستان را چندین بلا چگونه می‌دهد که « اشدّ البلاء علی الانبیاء»
  3. فصل ۴۷إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِینا
  4. فصل ۴۸موفّق پرسید که رجب چه باشد؟ و یا رجب را اصِمّ چرا گفت؟
  5. فصل ۴۹گفتم ای دوستان جمع باشید با خود تا عقل و روح دیگرتان پدید آید. نبینی چون اجزای تو پراکنده بود او را نه عقل بود و نه روحی بود و نه خوشی بود و نه راحتی بود؟ چون فراهم آمدند، اللّه به برکت جمعیّت مر ایشان را عقل داد و روح داد. نبینی که هرچه نیکانند در دنیا ی
  6. فصل ۵۰دلم کاهل‌گونه شده بود از غلبهٔ خواب. زود برخاستم، از خفتن و از سودای فاسد دست شستم و وضو کردم و به نماز ایستادم و دست به تکبیر آوردم، یعنی پردهٔ کاهلی را از خود برکشم و از سر بیرون اندازم.
  7. فصل ۵۱قال النّبیّ علیه السّلام:« اذا اصبحت فلا تحدّث نفسک بالمساء و اذا امسیت فلا تحدّث نفسک بالصّباح».
  8. فصل ۵۲با خود قرار می‌دادم که هرچه از جمادات و عرضیّات و نامیات به چشم و گوش و عقل من درآید، خود را به مملکت ایشان اندازم، که ملک ایشان عرصه‌‌ی گشاده‌تری دارد و احوال خوش‌تری دارد. از حیوانات نظرم به پوست آهو برافتاد؛ موی‌های او را چون سبزه خوشرنگ دیدم که بدان خ
همه‌ی جزو اول ←

بهاء ولد درباره‌ی بهاء ولد

بهاءُالدّین وَلَد، محمد بن حسین خطیبی بکری (۵۴۳–۶۲۸ق/۱۱۴۸–۱۲۳۱م)، معروف به بهاء ولد، سلطان‌العلما، عارف، واعظ، از مشایخ تصوف و پدر مولانا جلال‌الدین بلخی است. بهاءالدین تا مدت‌ها فقط پدر جلال‌الدین بلخی شناخته می‌شد. اخبار مربوط به او از طریق ولدنامه یا ابتدانامهٔ سلطان ولد، رسالهٔ سپهسالار به قلم فریدون بن احمد سپهسال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.