پرش به محتوای اصلی
آذر بیگدلی آذر بیگدلی

حکایات

شمارهٔ ۴۱ - حکایت

بمن دوستی گفت از دوستان

که با من همی گشت در بوستان

که: از روزگارم غمی در دل است

که ناگفتن و گفتنش مشکل است

مرا هست رازی نهان در جهان

کنون خواهم آن راز گویم نهان

بفخر زمان خان گیلان زمین

کش از عدل شه گله را گرگ امین

بزرگ است و دانا و آزاده مرد

ز درمان نشاید نهان داشت درد

ندانم، ولی کی توان جست راه

نهان از رقیبان در آن بزمگاه؟!

چو خضر ار کنی رهنمایی مرا

ازین قید بخشی رهایی مرا

منم خشک لب، اوست بارنده میغ؛

چرا آب از تشنه داری دریغ؟!

از این بیش مپسند ای آموزگار

ستم بر ستمدیده ی روزگار

منش گفتم: ای سالک ره نورد

ز درد خود آوردیم دل بدرد

بناید دریغم ز مقصود تو

زیانی مرا نیست از سود تو

در خانه یی کاو بدولت گشاد

ز کس نیست خالی که خالی مباد

کند مجلس آن دم تهی از کرم

که ریزد بدامان سائل درم

ز شرم کسان بسکه شرم آیدش

بوقت عطا خلوتی بایدش

ادامه‌ی حکایات

  1. شمارهٔ ۴۳ - حکایتشنیدم که طمقاج با داد و دین
  2. شمارهٔ ۴۴ - حکایتشنیدم شهی کز ستم عار داشت
  3. شمارهٔ ۴۵ - حکایتشنیدم یکی از ملوک عجم
  4. شمارهٔ ۴۶ - حکایتبخیلی شنیدم یکی روز، چاشت
  5. شمارهٔ ۴۷ - حکایتشنیدم که: آزاده یی پاک زاد
  6. شمارهٔ ۴۸ - حکایتجهانگردی از خیل کارآگهان
  7. شمارهٔ ۴۹ - حکایتشنیدم عضد خسرو دیلمی
  8. شمارهٔ ۵۰ - حکایتدر ایام قطب زمان بایزید
همه‌ی حکایات ←

آذر بیگدلی درباره‌ی آذر بیگدلی

حاج لطفعلی بیگ شاملو (زادهٔ ۱۱۳۴ هجری قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۱۹۵ هجری قمری در قم) متخلص به «آذر» و معروف به «آذر بِیگدلی»شاعر و صاحب تذکرهٔ آتشکدهٔ آذر در شرح حال شعرا است که آن را در طی ۳۰ سال به نام کریم خان زند گردآوری و تألیف کرده‌است. وی در ایّام کودکی او به سبب بروز فتنهٔ محمود افغان خانواده‌اش به ناچار از ا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.