پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

دلم ای دوست تو داری دانی

جان ببر نیز که می‌بتوانی

به دلی صحبت تو نیست گران

چه حدیثست به جان ارزانی

گویمت بوسه مرا گویی جان

این بده تا مگر آن بستانی

گویم این نیست بدان دشواری

گویی آن نیست بدین آسانی

نی گرم بوسه دهی جان منی

که گرم جان ببری هم جانی

گاهم از عشوه‌گری می‌خوانی

گاهم از طیره‌گری می‌رانی

گرچه در پای تو افتم چه شود

گر سری در سخنم جنبانی

با فلک یار مشو در بد من

ای به هر نیکویی ارزانی

که چو از حد ببری فاش کنم

قصهٔ درد ز بی‌درمانی

تا ترا از سر من باز کند

مجد دین بوالحسن عمرانی

آنکه از رای کند خورشیدی

وانکه از قدر کند کیوانی

آنکه لطفش مدد آبادی

وانکه قهرش سبب ویرانی

آنکه در حبس سیاست دارد

فتنه و جور و ستم زندانی

بندهٔ نعمت او هر انسی

بستهٔ طاعت او هر جانی

ابرهای کرمش آذاری

موجهای سخطش طوفانی

صورت مجلس او فردوسی

سیرت حاجب او رضوانی

نز پی منع بود دربانش

کز پی رسم بود دربانی

ای هنرهای تو افریدونی

وی اثرهای تو نوشروانی

تویی آن‌کس که اگر قصد کنی

خاک بر تارک چرخ افشانی

مایه از جود تو دارد نه ز طبع

نامی و معدنی و حیوانی

تویی آن‌کس که اگر منع کنی

باد را از حرکت بنشانی

اول فکرتی و آخر فعل

آنی از هرچه توان گفت آنی

نه ز آسیب قضاکوب خوری

نه به اشکال قدر درمانی

به سر کوی کمالت نرسد

پای اندیشه ز سرگردانی

هر کجا نام وقار تو برند

خاک بر خاک نهد پیشانی

هرکجا شرح صفای تو دهند

آب آبی شود از حیرانی

در شکار از پی سائل تازی

در نماز آیت احسان خوانی

آفتابی که رسد منفعتت

به خرابی و به آبادانی

معنی از کلک تو گیرد نه ز عقل

قوت ناطقهٔ انسانی

انتقامت نه ز پاداش و جزا

همه کس داند و تو هم دانی

که نه آزردهٔ یک مکروهی

که نه آلودهٔ یک احسانی

پیشی از دور به تمکین و جواز

گرچه در دایرهٔ دورانی

برتر از نه فلکی در رفعت

گرچه در حیز چار ارکانی

دامن امن تو دارد پنهان

صدهزاران صفت شیطانی

کرم طبع تو دارد پیدا

صد هزاران ملک روحانی

حزم سنگین تو دولت راهست

بارهٔ محکم ناجسمانی

عرض پاک تو جهان ثالث

عزم جزم تو قضای ثانی

ای نمودار حیات باقی

روی بازار جهان فانی

بنده روزی دو گر از خدمت تو

مانده محروم ز بی‌سامانی

به روانی و نفاذ فرمانت

کان نرفتست ز نافرمانی

حکمها بود که مانع بودند

بیشتر طالعی و یزدانی

گر بدین عذر نداری معذور

دیگری دارم و آن کم دانی

تا که نقاش فلک ننگارد

روز روشن چو شب ظلمانی

همه عمر از اثر دور فلک

باد چون روز شبت نورانی

مدت عمر تو چون مدت دور

بی‌کران از مدد نفسانی

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح صدر کمال‌الدین عارضای عاقلهٔ چرخ به نام تو مباهی
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ - در عذر نارفتن عیادت و مدح صدر معظم مجدالدین ابوالحسن عمرانیای بر سر کتاب ترا منصب شاهی
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - در مدح عمادالدین پیروزشاه عادلزهی بگرفته از مه تا به ماهی
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴ - در مدح عمادالدین پیروزشاه عادلای برده ز شاهان سبق شاهی
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۵ - در مدح سید ساداتبا خاک در تو آشنایی
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ - در مدح عزیزالدین طغرائیخرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح سلیمان شاهای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکویی
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۸ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.