پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹ - در مدح دستور جلال‌الدین عمر

ای چو عقل اول از آلایش نقصان بری

چون سپهرت بر جهان از بدو فطرت برتری

مسند تست آن کزو عالی نسب شد کبریا

پایهٔ تست آن کزو ثابت قدم شد مهتری

سایه و خورشید نتوانند پیمودن تمام

گر ز جاه خویش در عالم بساطی گستری

تا تو باشی مشتری را صدر و مسند کی رسد

گر دوات زر شود خورشید پیش مشتری

تو در آن جمع بدین منصب رسیدستی کزو

ماه با پیکی برون شد زهره با خنیاگری

باز پس ماند ز همراهیت اگر آصف بود

کاروانی کی رسد هرگز به گرد لشکری

آصف ار آن ملک را ضبط آنچنان کردی به رای

گم کجا کردی سلیمان مدتی انگشتری

فرق باشد خاصه اندر جلوه‌گاه اعتبار

آخر از نقش الهی تا به نقش آزری

آن شنیدستی که روزی کلکت از روی عتاب

آنکه بی‌تمکین او ناید ز افسر افسری

گفت نیلوفر چو کلک از آب سر بیرون کشد

کیست او تا پیش کلک اندر سرش افتد سری

آفتاب از بیم آن کین جرم را نسبت بدوست

همچو کلکت زرد شد بر گنبد نیلوفری

گر نفاذ دیو بندت باس آهن بشکند

درع داودی کند در دستها زین پس پری

ای به جایی در خداوندی کز آنسو جای نیست

می‌توانی چون همی از آفرینش بگذری

بر بساط بارگاهت جای می‌جست آفتاب

چرخ گفتش خویش را چند بر جایی بری

باد را هردم بساطت گوید ای بیهوده‌رو

عرش داری زیر پاهان تا به غفلت نسپری

در چنین حضرت که از فرط تحیر گم شود

سمت وزن و قافیت بر بونواس و بحتری

از قصور مایه یا از قلت سرمایه دان

گر تحاشی می‌کند از خدمت تو انوری

تو خود انصافش بده در بارگاه آفتاب

هیچکس خفاش را گوید چرا می‌ننگری

گر خلافی رفتش اندر وعده روزی درگذار

مشمر از عصیان و خود دانم ز خدمت بشمری

ور ز روی بندگی ترتیب نظمی می‌کند

تا ازو روزی چنان کز بندگان یاد آوری

عقل فتوی می‌دهد کین یک تجاوز جایزست

ورنه حسان کیست خود در معرض پیغمبری

راستی به، طوطیان خطهٔ اسلام را

با وجودت خامشی دانی چه باشد کافری

نیست مطلوبش مواجب زانکه در هر نوبتی

بی‌تقاضا خود خداوندا نه آن غم می‌خوری

اندرین نوبت خرد تهدید می‌کردش که هان

جای می بین حاصلت زیفست و ناقد جوهری

عشق گفت ای انوری دانی چه منیوش این سخن

شاعری سودا مپز رو ساحری کن ساحری

لیکن ار انصاف خواهی هیچ حاجت نیستت

تا طریق فرخی گویی و طرز عنصری

چون بگفتی صدر دنیا صاحب عادل عمر

مدح کلی گفته شد دیگر چه معنی پروری

سایهٔ او بس ترا بر سر که اندر ضمن او

نوربخش اختران ننهاد جز نیک‌اختری

چاکر او باش آیا گر مسلم گرددت

بس خداوندی که بر اقران کنی زان چاکری

تا بود در کارگاه عالم کون و فساد

چار ارکان را بهم گه صلح و گاهی داوری

بسته بادا بر چهار ارکان به مسمار دوام

دور عمرت زانکه عالم را تو رکن دیگری

پایهٔ گردون مسلم دور گردون زیردست

سایهٔ سلطان مربی حفظ یزدان بر سری

از جهان برخور بدان منگر که در خورد تو نیست

نیست او در خورد تو لیکن تو او را درخوری

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱ - در صفت بزم و مدح ملک اعظم عماد الدین فیروزشاه و دستور بزرگحبذا بزمی کزو هردم دگرگون زیوری
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - مدح خاقان اعظم رکن‌الدین قلج طفغاج خانای ترا گشته مسخر حشم دیو و پری
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامه‌ای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کردهای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح صدر اجل خواجه مجیرالدین محمدزهی کلک تو اندر چشم دولت کحل بیداری
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵ - در مدح سلطان اعظم سنجربن ملکشاهای ز تیغ تو در سرافرازی
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶ - در مدح ناصرالدین طوطی‌بکای رفته به فرخی و فیروزی
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۷ای کرده ز تیغت فلک تحاشی
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸ - مدح ناصرالدین طوطی‌بیک و عضدالدین کندکزیافت احوال جهان رونق جاویدانی
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.