پرش به محتوای اصلی
ابوالحسن فراهانی ابوالحسن فراهانی

قطعات

شمارهٔ ۵

سرور ارباب همت خسرو اهل هنر

ای به استقلال در ملک کرم مالک رقاب

با ضمیرت لاف می دانم نزد در حیرتم

کز چه معنی تیغ در گردن فکنداست آفتاب

با وجود جود عامت خواهش کام از فلک

بر کنار چشمه باشد خواهش آب از شراب

نکته های دلکشت چون نقطه های شین عرش

پابه فرق عیش می ساید به هنگام خطاب

دولت دارای دوران بر تو دارد اعتماد

چشم بد دور از رخ این دولت و این انتخاب

هست بی لفظ و عبارت نزد رایت جلوه گر

شاهد مقصود سایل چون عروس بی نقاب

گر بدر باشی سخایت گفته ام از من مرنج

ای سحا در بحر دستت بحر میان در اضطراب

این دلیری زان سبب کردم که هرجا دیده ام

سایلان را دیده ام غرق عرق از بس حجاب

برخلاف آن کنون ذات عدیم المثل تو

میکند احسان و میگردد ز شرم سایل آب

بی تکلف خود بده انصاف هرگز دیده ای

از کریمان جهان این رسم الا از سحاب

با دوستی های جودت بسکه دُرپاشی نمود

با در دستت اکنون بحر را همچون سحاب

ابر اگر بر حال دریا زار گرید دور نیست

طفل را دوری نباشد گریه از افلاس باب

گرز جودت مستحق ناله حقش دان برطرف

هر که را بینی شکایت می کند از بی حساب

وز هیولای عناصر ادعای وحدتی

کرده اند ارباب حکمت از برای انقلاب

گفته اند اول شود قلب هوا وانگه شود

از حرارت تا برودت آب آتش آتش آب

این سخن اصلی ندارد صاحب طبع سلیم

نه توسط بایدش کردن نه وحدت ارتکاب

عنفت آب آتش نمود و لطفت آتش آب کرد

من چنین دانسته ام والله اعلم بالصواب

کامیا با آستانت رنجه گشت از بوسه ام

بر امید پای بوس وزان نگشتم کامیاب

نور چشم عالمی اما چو چشم یار من

گاه مخموری و گاهی مستی و گاهی به خواب

اشک من حالم به طوفان داد و تو با گل رخان

در کنار آب و پنداری جهان را برده آب

همچو غنچک تیر گویا میزند بر سینه ام

یاد یار غنچکی در بزم آن عالیجناب

دوش اندر گوشه بیت الحزن تا صبح دم

با خیالت بودم از ترک ادب گرم عتاب

گفتمش در خانه کمتر می توان دیدن تو را

گفت ای فکرت خطا آخر چنین باشد صواب

گفتمش چون گفت خورشیدم من و در عرض حال

نیست الا ماهی اندر خانه خود آفتاب

گفتمش بهر چه در بزمت ندارم راه، گفت:

زانکه بزم ما بهشتست و تو از اهل عذاب

جز دعا دیگر چه می آید زمن چون طبع من

با همه حاضر جوابی ها فروماند از جواب

باد یارب روز عمرت از حساب افزون دگر

از حسابش چاره نبود باد تا یوم الحساب

ادامه‌ی قطعات

  1. شمارهٔ ۷ای افصح زمانه فصیحی که عقل کل
  2. شمارهٔ ۸صاحبا شد مدتی تا شاهدان فکرتت
  3. شمارهٔ ۹خواجه آمد از سفر رفتم به قصد دیدنش
  4. شمارهٔ ۱۰وسواسی نظیر تو ای شیخ ساخته
  5. شمارهٔ ۱۱حسبتالله به سست ای میر با من دوستی
  6. شمارهٔ ۱۲گمان برم که مگر سر بر آسمان سودم
  7. شمارهٔ ۱۳گفتی که پلی بسازی از بهر خدا
  8. شمارهٔ ۱۴عزیزی گفت با من دوش کای سلطان سوداگر
همه‌ی قطعات ←

ابوالحسن فراهانی درباره‌ی ابوالحسن فراهانی

ابوالحسن فراهانی حسینی متوفای ۱۰۴۰ قمری از شاعران سدهٔ یازدهم و صاحب رسالهٔ «شرح مشکلات دیوان انوری» است. وی از سادات حسینی فراهان و از شعرای سدهٔ یازدهم هجری است که پس از تحصیل دانشهای متداول در زادگاه خود به سبب تنگدستی و برای کسب کمال به اصفهان رفت و دو سال در نصرآباد مسکن گزید. سپس به شیراز رفته و در سلک ملازمان...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.