پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۷۳ - در بیان آنکه اولیا را یک مقام است که اگر آن را به خلق پیدا کنند خلق را هستی نماند و همه عالم نیست شوند چنانکه از آفتاب قیامت جمادات آسمان و زمین و صور چون یخ و برف بگدازند و یک آب شوند.

گر کنم باز من سر ابنان (؟اینان)

وضع های جهان شود ویران

هرچه گفتند رهروان قدیم

ز غم و شادی و ز امن و ز بیم

همه گردند نیست همچون برف

زانکه شرح من است مهر شگرف

گر کنم فاش آنچه می‌دانم

ور کند جلوه سر پنهانم

نی ملل ماند و نه مذهب کیش

بر تو یکسان شوند مرهم و ریش

زهر و پا‌زهر یک شود بر تو

قهر گردد چو لطف در خور تو

نکنی فرق آب را از خاک

پیش تو چه زمین و چه افلاک

نی زمین می‌شود به سعی فلک

می‌شود دیو هم به جهد ملک

پس تو از خویشتن مبر امید

بر دهی آخر ار کنونی بید

نان مرده که جامد است و خموش

نی تن و جان از او بود در جوش ؟

گرچه خود مرده و جماد است آن

نی دل و روح را عماد است آن ؟

چون که شد هضم در تن زنده

از سکون رست و گشت جنبنده

سرمه چون در دو دیده نیست شود

نام‌ها خواند و به راه رود

پس چو در نیستی بود هستی

چه در هست خویش را بستی ؟

ار چه گویم منم چنان و چنین

نیست شو تا شوی تمام گزین

نیستی چون عروج سوی سماست

هرکه در هست ماند خود را کاست

هرکه کم گشت از همه بیش است

کم زنی اختیار درویش است

هر که کم را گزید افزون شد

هرکه بیشی گزید مغبون شد

هر که کلی نگشت از خود لا

کی کند فهم معنی الا

نیستی باشد اصل هر هستی

می جان نوش تا رسد مستی

هستی ما ز نیستی است بدان

هست ما نیست همچو هست کسان

گر به صورت به دیگران مانیم

دیگران نقش محض و ما جانیم

سیم شان را مجو که بشمرده است

صافشان نزد اهل دل دُرد است

جان ز ما جو چو یار جانانیم

زر ز ما بر که اصل هر کانیم

روح ما بی چگونه و چون است

نی درون است آن نه بیرون است

بی نشانیم و هر نشان از ماست

دم به دم صد روان روان از ماست

ما چو بحریم و عالم از ما کف

از ازل داشتیم عز و شرف

این جهان چون کف است و جان دریا

هر که کف را گزید ماند اعمی

کف بود درد و درد درد خورد

رخت را صاف بیش صاف برد

بگذر از موعظه بگو آن سر

بر جان را فزای از ره بر

بر جهانها ست ذکر آن قصه

خنک آن را که برد از این حصه

پند را نیست مبداء و مقطع

کرد باید رجوع با مرجع

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۷۵ - در بیان آنکه جان‌ها تا در عالم معنی پنهان بودند زشت از خوب ظاهر نمیشد حق تعالی ارواح را در قوالب و اشباح فرستاد تا خوب از زشت پیدا گشت که اَلسَّعیدُ مَنْ سَعِدَ فی بَطْنِ اُمِّهِ وَ الشَّقی مَن شَقی فی بَطْنِ اُمِّهِ. و در تقریر آن که چون شاگرد جان ها را خدای بی همتا
  2. بخش ۷۶ - در بیان آنکه مصطفی علیه السلام را پرسیدند از راه بهشت و دوزخ. فرمود که راه بهشت خارستان است و راه دوزخ گلستان که حفت الجنة بالمکاره و النار بالشهوات. و در بیان آنکه در آدمی نفس معنیئی است که صفتش حالی بین است و مدد از دیوان دارد و عقل معنیئی است مصطفی گفت با صحابه عیان
  3. بخش ۷۷ - در تفسیر این آیه که الست بربکم قالوا بلی و در شرح مراتبِ «بلی»‌هابود از حق الست از تو بلی
  4. بخش ۷۸ - در معنی این حدیث که «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک»؛ این تن را که دوست‌تر از همه می‌داری و بر وی لرزی از او قوی‌تر دشمنی نداریمصطفی گفت بدترین دشمن
  5. بخش ۷۹ - در تفسیر این آیت که فمنکم کافر و منکم مؤمن هم کفر و ایمان در تو مضمر است، و هم زمینی و هم آسمانی تا آخر الامر کدام صفت غالب شود که الحکم للغالبدر تو جمع است کفرو هم ایمان
  6. بخش ۸۰ - رجوع کردن بقصۀ شفاعت مریدان و پذیرفتن ولد سخن ایشانرا و بمقام والد خود بشیخی نشستنچونکه بنشست بر مقام پدر
  7. بخش ۸۱ - در بیان آنکه شمس الدین و شیخ صلاح الدین و چلبی حسام الدین قدس اللّه سرهم که خلفای حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز بودند در ولایت و بزرگی و علوم مشهور نبودند از تقریر ولد همچون مولانا شهرت گرفتند و مشهور شدند اگرچه ولایت و بزرگی ایشان عظیم پنهگرچه بدوالدش قوی مشهور
  8. بخش ۸۲ - در بیان آنکه قطب پادشاه اولیاست. دولت اولیا و کار و کیای ایشان اگرچه عظمت عظیم دارد اما پیش عظمت قطب اندک است و بیمقدار. آن عظمتهای ایشان در او اثر نکند و از آن گرم نشود، زیرا عظمت او صد هزار چندان است و در تقریر این خبر که اولیائی تحت قبابی لایعقطب از جمله است چیز دگر
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.