پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۶ - در بیان آنکه حق تعالی در نهاد هر کس خاصیتی نهاده است که به جز به جنس خود نیارامَد و اگر بیارامَد بنابر علتی باشد و آن خاصیت همچو موکلی است که شخص را به جنس خود می‌برد که ان الله تعالی ملکا یسوق الجنس الی الجنس و در تقریر آنکه جنس جنس آفریدن را سبب

هست حق را فرشته ای به زمین

کاو برد جنس را به جنس یقین

دیوْ جان را به سوی دیو برد

میر و شه را سوی خدیو برد

زن‌صفت را برد به سوی زنان

نر صفت را به صف تیغ‌زنان

گر کند کس سؤال کز چه سبب

مختلف گشت صنع حضرت رب

جنس جنس آفرید مردم را

نیک و بد بی‌شمار در دو سرا

یک بوَد همچو دیو و یک چو ملک

یک بود از زمین و یک ز فلک

یک خورد خاک و یک بجوید پاک

یک فُتَده‌ست و یک رود چالاک

در جوابش بگوی ایزد خواست

که شود آشکار کژ از راست

تا که نیک و بد اندر این مأوا

گردد از همدگر قوی پیدا

چیزها چون به ضد پیدا شد

بد ز افعال نیک رسوا شد

نیک بی بد کجا نمودی نیک؟

بی بدی خود کجا فزودی نیک؟

گر نبودی گدا و یا درویش

کی نمودی غنی گزیده و بیش

حکمت دیگر آنکه نقاشان

نقش شاهان کنند و فراشان

گونه‌گون صدهزار نقش کنند

صورت جبرییل و عرش کنند

هم سوار و پیاده بنگارند

در جهان هیچ نقش نگذارند

از سلیمان و مور و دیو و پری

از وحوش و هوام و کبک دری

تا که هر یک کمال صنعت خویش

می‌نماید که کی کم است و که بیش

وانکه نتواند اینچنین کردن

صنعها را به نقش آوردن

باشد او ناقص اندر آن صنعت

بیش (؟پیش) صناع نبودش قیمت

بد و نیک نقوش از آن زیباست

که ز هر دو کمال او پیداست

می‌کنند آگهت از آن نقاش

کاندر این پیشه نیست کس همتاش

صانع با کمال آن باشد

که بد و نیک از او روان باشد

صنع حق کن از این مثال قیاس

تا برت یک شود حریر و پلاس

زان سبب خیر و شر بود یکسان

که خدا را همی کنند بیان

بر همه صنعها توان اوست

خالق نقش زشت و زیبا اوست

نیک و بد چون معرف‌اند او را

که ندارد به صنع خود همتا

پس از این روی هر دو یک ذاتند

هر دو روی ورا چو مرآت اند

لیک اگر تو به نقششان نگری

نیک و بد را چگونه یک شمری؟

بسوی خوبرو کنی رغبت

بود از زشت‌رو ترا نفرت

چون کنی از خدای قطع نظر

پیش تو زهر کی بود چو شکر؟

رنج و راحت کجا بود یکسان؟

زین رسد نور و زان رسد نیران

آن کند پرغم این کند شادان

آن برد در جحیم و این به جنان

هل یکون البصیر و الاعمی

واحداً عند من اتاه حجی

هل یکون العلیم و الجاهل

واحدا عند عاقل کامل

یطلب القرب عالم وافی

یطلب البعد جاهل جافی

جنة الوصل مسکن الاخیار

سقر البحر محبس الاشرار

مشرب الشیخ فی عیون النور

مسکن المنکرین فی الدیجور

شرح این را اگر کنم صد سال

نشود بر تو روشن این احوال

بحر از لوله کی شود پیدا

می‌نگنجد به زورقی دریا

حرف و صوت و زبان چو لوله بود

کی از آن بحر عشق دیده شود !؟

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۸ - در بیان آنکه حق تعالی دو دریا آفریده است یکی از نور و یکی از ظلمت و برزخ معنوی میان آن دو دریا کشیده است که آمیختن‌شان به همدیگر ممکن نیست همچون آب و روغن که در یک قندیل باشند و به هم نیامیزند مدد اهل تقوی و انبیاء و اولیاء و ملائکه از آن دریای نوبشنو این را ز نص ای دانا
  2. بخش ۹ - در بیان آنکه چنانکه آفتاب چراغ عالم است که خلق همدیگر را به واسطه‌ی آن می‌بینند و فرق می‌کنند میان بیگانه و خویش و زشت و خوب و سیاه و سفید حق تعالی آفتاب عقول و علوم و حقایق و دقایق است زیرا که بی‌نور حق هیچ اندیشه راست روی ننماید و میان دو سخن فرخور عقل است حق اگر دانی
  3. بخش ۱۰ - رجوع به تمامی آنکه سخن سه مرتبه دارد و خموشی بالای نطق است ولیکن نه هر خموشیی زیرا که جماد و حیوان و مردم جاهل سخن نمی‌گویند دلیل نکند که خموشی ایشان بهتر از نطق استلیک این هم بدان و فهمی کن
  4. بخش ۱۱ - در بیان آنکه انبیاء و اولیاء یک نفس و یک نورند همه از یک خدای می‌گویند و بخشایش از او دارند از هستی خود رهیده‌اند جز ذکر و تعظیم خلق در ایشان چیزی نمانده است از ماسوی اللّه نیست شده‌اند و قایم به حق‌اند «فانی ز خود و به دوست باقی ----- این طرفههمچنین اند اولیای کبار
  5. بخش ۱۲ - شکر کردن موسی خدا را که دعاش قبول گشت و خضر را علیه السلام دریافتبر زمین سر نهاد و شکر خدا
  6. بخش ۱۳ - جواب خضر موسی را علیه السلام که چون ملاقات من مقدور تو شد اکنون باز گرد و پیش امت خود رو که خیرا لزیارة لحظةگفت ای موسی کلیم بدان
  7. بخش ۱۴ - باز استغفار کردن موسی علیه السلام و قبول کردن توبۀ او را خضر علیه السلامباز با همدگر رفیق شدند
  8. بخش ۱۵ - در بیان امر فرمودن حقتعالی فرشتگان را که آدم را سجود کنند که و اذقلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین و سجده کردن فرشتگان و اعراض ابلیس که من جز تو خدا را نمی‌پرستم و سجود نمیکنم و جواب حق تعالی ابلیس را که خدنشنیدی حکایت ابلیس
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.