پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۴ - در بیان آنکه ظاهر آدم محسوس است و مجسم، مقامش هم لایق او باشد محسوس و مجسم و روح را که معنوی است و بیچون مقامش هم معنوی و بیچون باشد. آسمان و زمین خانۀ اجسام است و عالم بیچون که اصل هستیهاست مقام ارواح است پس این عالم آخر باشد و عالم آخرت سرا از آ

مصطفی گفت تن بود مرکب

روح یا عقل کی شود مرکب

مرکبی دان بقول او تن را

در سرای بقا مجو تن را

پس یقین شد که آسمان و زمین

گشت آخر برای نفس مهین

گر تو مرکب نئی از این آخر

بدرآ همچنانکه از یم در

قطره چون گشت در صدف گوهر

کی بماند در آن صدف دیگر

بچۀ مرغ را چو روید پر

شکند بیضه را بر آرد سر

گر بود صعوه ور بود عنقا

فکند بیضه را پرد بسما

چونکه نه ماهه شد بچه ز شکم

بدر آید رهد ز تنگی و غم

ور نیاید برون تو مرده‌ش دان

در شکم یا که نیست خود بچه آن

همچو بادی بود درون جگر

باد را زن گمان ببرده پسر

گر بدی آن پسر زدی خوش سر

اندر این عالم از تن مادر

در جهان بزرگ با پهنا

که شد آراسته ز ارض و سما

بی شمار است کوه و صحراهاش

بی کنار است آب و دریاهاش

ور تو هم حاملی از آن انوار

زین جهان ظلام سر بدر آر

از تن همچو مریم ای جویا

عیسئی زای بی پدر گویا

هین ممان در خودی چو زان کانی

دل بر این تن منه اگر جانی

جنبشت در شکم اگر زولاست

بی گزاف و عبث چو باد هواست

بار دیگر برآ ز جسم جهان

شو روان در جهان عقل و روان

همچو از معدنی که آری خاک

بود آمیخته بنقرۀ پاک

باشد آن نقره اندر او پنهان

خاک چون تن عیان و نقره چو جان

چون برآید زخاک کان نقره

ماند از خاک خوار و بی بهره

بهر نقره است خاک را مقدار

ورنه بی نقره خاک باشد خوار

گرچه آن خاک شد ز کان بیرون

نشود همچو نقره آن موزون

تا نزاید ز خویش بار دگر

ماند آن خاک در خودی ابتر

هیچگونه بکار ناید آن

کی شود چون درم عزیز و روان

یا مثال صدف که از دریا

بدر آید درست ای دانا

تا نزاید از آن صدف گوهر

کی خرندش بنقره و ب ا زر

قیمتش کی شود چنان پیدا

پیش هر پیر و نزد هر برنا

پس رو از خود بزای بار دگر

همچنانکه ز خاک نقره و زر

تا رهی از خطر شوی ایمن

در پناه خدای شو ساکن

چون ملک بر فلک شوی باقی

حقت از خمر جان شود ساقی

خاک کانی چو رفت در آتش

بگدازید و گشت کارش خوش

رست از خواری و عزیز شد آن

خاک بد بسته نقره گشت روان

هم تو گر طالبی در آتش عشق

بگداز اندر کورۀ صدق

تا رهی از حجاب این هستی

تا کنی از می خدا مستی

چون دوبار است شرط زائیدن

یک ز مادر یک از خود ای پر فن

یک بزادن در این جهان غرور

یک شدن زی ظلام تن سوی نور

زادن اولین چو شد حاصل

دردوم کوش تا شوی واصل

جان خود را بیار در ره حق

تا بری از اله درس و سبق

بهرجانی بری هزاران جان

عوض دانۀ دو صد بستان

عوض خار زار گلزاری

عوض پشگ مشگ تاتاری

آن چنان که بپیش آن عالم

همچو چاهی است تنگ و تار شکم

پیش آن ملک و عالم پادار

کاندر آن است مسکن احرار

این جهان تنگتر ز آن چاهست

هرکه زین بو نبرد گمراهست

اینقدر نسبتش نباشد هم

هیچ ماند بشاد کامی غم

شرط صحت مجوی هیچ از رنج

کی دهد بی نوا خبر از گنج

کی بود کور آگه از دیدار

یا ز ذوق سخن در و دیوار

آن جهان چون حیات محض آمد

خاک مرده از او می ‌آشامد

زنده و تازه این جهان همه زوست

ورنه بی نور اوست مرده و پوست

نیست با مرده زنده را نسبت

کو جحیم و کجا بود جنت

آن همه روشنی و عیش و بقاست

وین همه ظلمت و عنا و فناست

حاصل اینست کز خودی بگذر

تا کنی در خدا مدام نظر

پاک شو ار غرور و از هستی

تا که بی جام و می رسد مستی

بی حر تن برآی چون عیسی

بر فلک ها و بگذر از موسی

رخت دل را بر آسمان کش هین

بی حجابی جمال مه را بین

نی بر این آسمان و چرخ کبود

که شد آن هست از بخار و ز دود

بل بر آن آسمان که حاکم اوست

آن چو مغز است و این بود چون پوست

نی سنائی که بد بحکمت فرد

در کتابش بیان این را کرد

کاسمانهاست در ولایت جان

کارفرمای آسمان جهان

پس بر آن آسمان رود دانا

نی بر این چرخ گنبد مینا

فلک الروح مجلس الاحرار

فوقه یسبحون فی الانوار

نظر الحس لا یراه مدا

صورة الجسم حائل ابدا

بصر الحس ناظر الاشباح

نظر العقل شاهد الارواح

فلک الجسم جمرة و دخلن

فلک الروح روضة و جنان

فلک الروح لامکان له

ما جری منه لا زمان له

فلک الدهر فی هواه یدور

یغتدی من ضیائه و ینور

فلک الکون هالک فانی

کل من قال دائم جانی

آسمان صورت است و معنی نیست

آسمان کی مقام اهل هویست

آسمان و زمین که فانی اند

هفتشان پست گشت و هفت بلند

صورت ار شد بلند پست شود

عاقبت جز سوی عدم نرود

قدرتی هست کان بلند از اوست

وین پستی نیازمند از اوست

بی مکان است قدرت یزدان

گرچه اندر مکان شده است روان

در مکانش بحس توان دیدن

بی مکانش شود بجان دیدن

هرکه از حس و از جهت برهید

یار را دید و از خطر بجهید

چون صور پرده ‌ اند نی مقصود

پرده را عقل کی کند معبود

پس بر این آسمان نرفت مسیح

او ملیح است رفت سوی ملیح

حق جمیل و جمال منظر او

غیر خوبی نگشت در حور او

بی گمان خوب پیش خوب آید

زشت با زشت هم بیاساید

طیبین سوی طیبات روند

هم خبیثین بجنس خود گروند

یطلب المرء ما یجاش ه

عند تلقائه یؤان س ه

صنف شیئی بصنفه بقوی

حین لقیائه به یروی

اجتماع المیاه و القطرات

جمعها یرتقی یصیر فرات

هکذا النار و الهوا اعلم

کل شیئی بجنسه یفخم

عکس هذا لقاء غیر الجنس

ذاک کاالجن فی هلاک الانس

جنس از جنس می‌شود افزون

جنس از غیر جنس ناموزون

جنس خود را چو یافت جوینده

گرچه لال است گشت گوینده

لیک دریاب نیک ای دانا

که نه هر جنس در خور است ترا

دو صفت هست در تو چشم گشا

یک ز فرش و یکی ز عرش علا

اهل فرش از سپهر جان دوراند

عرشیان همچو خور پر از نوراند

رو بعرشی گرو کز آن جنسی

سوی جنی مرو اگر انسی

چون دو جنس آمد این گزین به را

ترک که کن چو یافتی مه را

دائماً عاشقان حق را جو

هرچه گوئی همیشه زیشان گو

عشقت از عاشقان شود افزون

چون شدی یارشان شوی موزون

ای برادر بغیر جنس مشین

تا بری ره بسوی منزل دین

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۶ - در بیان آنکه حق تعالی در نهاد هر کس خاصیتی نهاده است که به جز به جنس خود نیارامَد و اگر بیارامَد بنابر علتی باشد و آن خاصیت همچو موکلی است که شخص را به جنس خود می‌برد که ان الله تعالی ملکا یسوق الجنس الی الجنس و در تقریر آنکه جنس جنس آفریدن را سببهست حق را فرشته ای به زمین
  2. بخش ۷ - در بیان آنکه معانی چنانکه هست حق آنست که در زبان و عبارت نگنجد زیرا که سخن را سه مرتبه است یکی نثر و یکی نظم و یکی اندیشه که در اندرون روی می‌نماید آنچه در اندرون است عرصه‌اش عظیم با گشاد و واسع و بسیط است و چون در عبارت نثر می‌آید تنگ می‌گردد و چدر یم ِ نثر، نظم یک قطره است
  3. بخش ۸ - در بیان آنکه حق تعالی دو دریا آفریده است یکی از نور و یکی از ظلمت و برزخ معنوی میان آن دو دریا کشیده است که آمیختن‌شان به همدیگر ممکن نیست همچون آب و روغن که در یک قندیل باشند و به هم نیامیزند مدد اهل تقوی و انبیاء و اولیاء و ملائکه از آن دریای نوبشنو این را ز نص ای دانا
  4. بخش ۹ - در بیان آنکه چنانکه آفتاب چراغ عالم است که خلق همدیگر را به واسطه‌ی آن می‌بینند و فرق می‌کنند میان بیگانه و خویش و زشت و خوب و سیاه و سفید حق تعالی آفتاب عقول و علوم و حقایق و دقایق است زیرا که بی‌نور حق هیچ اندیشه راست روی ننماید و میان دو سخن فرخور عقل است حق اگر دانی
  5. بخش ۱۰ - رجوع به تمامی آنکه سخن سه مرتبه دارد و خموشی بالای نطق است ولیکن نه هر خموشیی زیرا که جماد و حیوان و مردم جاهل سخن نمی‌گویند دلیل نکند که خموشی ایشان بهتر از نطق استلیک این هم بدان و فهمی کن
  6. بخش ۱۱ - در بیان آنکه انبیاء و اولیاء یک نفس و یک نورند همه از یک خدای می‌گویند و بخشایش از او دارند از هستی خود رهیده‌اند جز ذکر و تعظیم خلق در ایشان چیزی نمانده است از ماسوی اللّه نیست شده‌اند و قایم به حق‌اند «فانی ز خود و به دوست باقی ----- این طرفههمچنین اند اولیای کبار
  7. بخش ۱۲ - شکر کردن موسی خدا را که دعاش قبول گشت و خضر را علیه السلام دریافتبر زمین سر نهاد و شکر خدا
  8. بخش ۱۳ - جواب خضر موسی را علیه السلام که چون ملاقات من مقدور تو شد اکنون باز گرد و پیش امت خود رو که خیرا لزیارة لحظةگفت ای موسی کلیم بدان
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.