پرش به محتوای اصلی
سوزنی سمرقندی

قصاید

شمارهٔ ۲۱ - در هجاء خمخانه

این چه دعوی شگرف است بگو ای خر پیر

که منم شاعر لشکر شکن کشورگیر

گر تو لشکر شکنی دانی و کشورگیری

پادشا از چه دهد گنج به لشکر بر خیر

چون ترا ندهد از آن تا تو به لشکر شکنی

سر به شمشیر دهی تن به تبر دیده به تیر

کار لشگر شکنی دارد و کشور گیری

در چنین کار پسندیده چرا این تأخیر

زیر پا تیز نگه کن چو خوهی گشت سوار

تا نیفتی چو شوی حمله ور و حمله پذیر

درنگردی ز سر اسب چو دریازی سم

خارش علت ناسور بگیردت اسیر

کشوری گیر به یک حمله که آن کشور را

پادشاهست عزازیل و مهاکیل وزیر

نام آن کشور خمخانه و خم باده و شهر

سنگدل باشد و درِ شهر ببندای به قبر

علم اندر کش و باریش مگس ران کردار

حمله کن بر مگسانِ سرِ خمهای عصیر

چون گرفته شود آن کشور سنگین ده و شهر

راه هر شهر و دهی یا به سقر یا به سعیر

گر شکسته شود آن کشور انبوه از تو

نام لشگر شکنی بر تو پذیرد تقدیر

شاه را مصطبکی کردی تا شعر ترا

بزند مطربکی مسطبکی بر بم و زیر

زنده نام پدر از مصطبکی کردی تا

دیده دیو شو و باز به روی تو قریر

کیست میر شعرا گوئی و هم گوئی من

نام خود خواهی ای خیره سر تیره ضمیر

سهل کاریست امیر شعرا بودن تو

لیگ از میره به اسهل به سر کین کش میر

سیر داندان و چُکُندر سر و بادنجان لب

شاعری نیست چو تو از حد کش تا کشمیر

من به مستی چو چُکُندر رسی و رود ندانست

در نشانم به دو لب چون به دو بادنجان سیر

شاعری خر سری و در سرت از شعر هوس

همچو اندر سر هر خر هوس کاه و شعیر

که کشد گوئی در شعر کمان چو منی

من که با قوَّت بهرامم و با خاطر تیر

من کمان را و خداوند کمان را بکشم

گر خداوند کمان زال و کماندار حجیر

شعر من هست چو انجیر همه مغز و لطیف

وان تو کشک غلیظ است و نه از کشک انجیر

تو سگی شعر تو زنجیر تو در گردن تو

نه تو نه شعر تو چونانکه نه سگ نه زنجیر

در هجا گوئی دشنام مده پس چه دهم

مرغان بریان دهم و بره و حلوا و حریر

هیچ خصمی را این شغل نیاموزد خصم

هیچ صوفی را این کار نفرماید پیر

هجو را مایه ز دشنام دهد مرد حکیم

تا مخمر شود از هجو و بخیزد چو ضمیر

مثل نان فطیر است هجا بی دشنام

مرد را درد شکم گیرد از نان فطیر

هر چه دشنام دهم بر تو همه راست بود

شرح او باز نمایم به نقیر و قطمیر

باد کردی که گرو کردی . . . ن را به قمار

تا گرو گیر ترا لای برآورد از پیر

دو گرو گیر گرانمایه گروگان بر تو

یک به یک قادر و تو داده رضا بر تقدیر

عامی و عارف بودند گرو گیر از تو

تو ازان هر دو گرو گیر به فریاد و نفیر

ریختند از سر حمدان به تو در چندان ماست

که به سرفه ز گلوی تو زند بوی پنیر

نزد آنکس که خبر دارد از عزت شعر

شاعر . . . ن به گرو کرده بود خوار و حقیر

در پذیرفتن اسلام بسی سال زدند

غازیان بر در دیر پدرانت تکبیر

غارئی هست که تکبیر بگوید هرگز

به در دیر و به تصحیف تو آید شبگیر

. . . ر چون دسته ناقوس گرفته بدو چنگ

تا تو بیدار شوی چنگ برآرد به نفیر

مرگ را بینی در خواب چو بیدار شوی

هجو من باشد از آن خواب که بینی تعبیر

من ترا ای همه ساله به غم روزی و مرگ

هجو من روزی و مرگ است کزو نیست گزیر

نه بمانم که بمیری نه بمانم که زئی

تیز در سبلت تو خواه بزی خواه بمیر

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۳ - در هجاء خر خمخانهای پرستنده زاده سم خر
  2. شمارهٔ ۲۴ - مطایبهایکه با روی نکو . . . ن کلان داری یار
  3. شمارهٔ ۲۵ - در هجو جوانی و مدح احمد سمسارای آخته بالای پری چهره عیار
  4. شمارهٔ ۲۶ - مطایبهقصه ملک سلیمان دی بخواندم در سیر
  5. شمارهٔ ۲۷ - در هجو خواجگی ادیبکیست آن ستوده برده برون از فسار سر
  6. شمارهٔ ۲۸ - در هجو دلداریای ز جان عزیز بنده اعز
  7. شمارهٔ ۲۹ - در هجو داماد ناصر بزازبرگوی بداماد خود ای ناصر بزاز
  8. شمارهٔ ۳۰ - در هجاء خمخانه گویدخر سر خمخانه ای بریش ترا تیز
همه‌ی قصاید ←

درباره‌ی سوزنی سمرقندی

شمس‌الدین تاج‌الشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.