پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

جمشید و خورشید

بخش ۳۱ - غزل

ای طوطی جان زین قفس سبز برون پر

آیا تو بر آنی که از این به قفسی نیست

فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست

پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست

ای باد خبر بر، بر آن یار همی دم

کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست

از هستی من جز نفسی باز نمانده‌ست

هر چند که این نیز بر آنم که بسی نیست

ما را هوس آن است که در پای تو میریم

گر بخت کند یاریم این کم هوسی نیست

دارد مگسی در شکرستان تو پرواز

دردا که مرا قوت پر مگسی نیست

خواهیم گذر کردن از این قلزم نیلی

آخر قدم همت ما کم ز خسی نیست

ادامه‌ی جمشید و خورشید

  1. بخش ۳۳ - جواب دادن حورزاد جمشید راپری گفتش که: «اینجا مرز روم است
  2. بخش ۳۴ - رفتن جمشید به اقامتگاه خورشید در آن خرگه بت موزون شمایل
  3. بخش ۳۵ - عاشق شدن خورشید بر جمشیدگلی دید از هوا پیراهنش چاک
  4. بخش ۳۶ - غزلای صبا خیز و دمی دامن خرگه بردار
  5. بخش ۳۷ - قطعهاز سرِ گرمی جوابش داد شمع
  6. بخش ۳۸ - گفتگوی جمشید با شمع ملک با شمع گفت ای گرم رو، نرم!
  7. بخش ۳۹ - غزلچه منزل است که خاکش نسیم جان دارد
  8. بخش ۴۰ - غزلای میوهٔ رسیده‌، ز بستان کیستی؟
همه‌ی جمشید و خورشید ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.