پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱

دل به بوی وصل آن گُل آب و گِل را ساخت جا

ورنه مقصود آن گل استی گل کجا و دل کجا

از هوایِ دل گلِ بستان خوبی یافت رنگ

وزرگل بستانِ خوبی بوی می‌یابد هوا

گر دماغ باغ نیز از بوی او آشفته نیست

پس چرا هر دم ز جای خود جهد باد صبا

جز به چشم آشنایانش خیال روی او

در نمی‌آید که می‌داند خیالش آشنا

با شما بودیم پیش از اتصال مائ و طین

حَبَّذا ایّامنا فی وَصلکُم یا حَبَّذا

مردمی کایشان نمی‌ورزند سودای گلی

نیستند از مردمان، خوانندشان مردم گیا

تا قتیل دوست باشد جان کجا یابد حیات

تا مریض عشق باشد دل کجا خواهد دوا

هندوی زلف تو در سر دولتی دارد قوی

اینکه دستش می‌رسد کَت سر در اندازد به پا

عاشقان آنند کایشان در جدایی واصل‌اند

حد هر کس نیست این هستند آن خاصان جدا

زین خراب‌آباد گل سلمان به کلی شد ملول

ای خوشا روزی که ما گردیم از این زندان رها

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را
  2. غزل شمارهٔ ۴به دست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یارا
  3. غزل شمارهٔ ۵مگس‌وار از سر خوان وصال خود مران ما را
  4. غزل شمارهٔ ۶زان پیش کاتصال بود خاک و آب را
  5. غزل شمارهٔ ۷نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟
  6. غزل شمارهٔ ۸نقش است هر ساعت ز نو، این دور لعبت باز را
  7. غزل شمارهٔ ۹خیال نرگس مستت، ببست خوابم را
  8. غزل شمارهٔ ۱۰ای که روی تو بهشت دل و جان است مرا
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.