پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب دوم در احسان

بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص)

شنیدم که طی در زمان رسول

نکردند منشورِ ایمان، قبول

فرستاد لشکر، بشیرِ نذیر

گرفتند از ایشان گروهی اسیر

بفرمود کشتن به شمشیرِ کین

که ناپاک بودند و ناپاک دین

زنی گفت من دختر حاتمم

بخواهید از این نامور حاکمم

کرم کن به جای من ای محترم

که مولای من بود از اهل کرم

به فرمان پیغمبر نیک‌رای

گشادند زنجیرش از دست و پای

در آن قوم باقی نهادند تیغ

که رانند سیلابِ خون، بی‌دریغ

به‌ زاری به شمشیر‌زن گفت زن

مرا نیز با جمله، گردن بزن

مروّت نبینم رهایی ز بند

به تنها و یارانم اندر کمند

همی‌گفت و گریان بر احوال طی

به سمع رسول آمد آوازِ وی

ببخشود آن قوم و دیگر عطا

که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا

ادامه‌ی باب دوم در احسان

  1. بخش ۲۳ - حکایتیکی را خری در گل افتاده بود
  2. بخش ۲۴ - حکایتشنیدم که مغروری از کبر مست
  3. بخش ۲۵ - حکایتیکی را پسر گم شد از راحله
  4. بخش ۲۶ - حکایتز تاج مَلِک‌زاده‌ای در مناخ
  5. بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالییکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
  6. بخش ۲۸ - حکایتجوانی به دانگی کرم کرده بود
  7. بخش ۲۹ - حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرتکسی دید صحرای محشر به خواب
  8. بخش ۳۰ - حکایتشنیدم که مردی غم خانه خورد
همه‌ی باب دوم در احسان ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.