پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب دوم در احسان

بخش ۲۳ - حکایت

یکی را خری در گل افتاده بود

ز سوداش خون در دل افتاده بود

بیابان و باران و سرما و سیل

فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل

همه شب در این غصه تا بامداد

سقط گفت و نفرین و دشنام داد

نه دشمن برست از زبانش نه دوست

نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست

قضا را خداوند آن پهن‌دشت

در آن حال‌ِ منکر بر او بر گذشت

شنید این سخن‌های دور از صواب

نه صبر شنیدن‌، نه روی جواب

ملک شرمگین در حشم بنگریست

که سودای این بر من از بهر چیست؟

یکی گفت شاها به تیغش بزن

که نگذاشت کس را نه دختر نه زن

نگه کرد سلطان عالی محل

خودش در بلا دید و خر در وحل

ببخشود بر حال مسکین مرد

فرو خورد خشم سخن‌های سرد

زرش داد و اسب و قبا پوستین

چه نیکو بوَد مهر در وقت کین

یکی گفتش ای پیر بی‌عقل و هوش

عجب رستی از قتل، گفتا خموش

اگر من بنالیدم از درد خویش

وی انعام فرمود در خورد خویش

بدی را بدی سهل باشد جزا

اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء

ادامه‌ی باب دوم در احسان

  1. بخش ۲۵ - حکایتیکی را پسر گم شد از راحله
  2. بخش ۲۶ - حکایتز تاج مَلِک‌زاده‌ای در مناخ
  3. بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالییکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
  4. بخش ۲۸ - حکایتجوانی به دانگی کرم کرده بود
  5. بخش ۲۹ - حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرتکسی دید صحرای محشر به خواب
  6. بخش ۳۰ - حکایتشنیدم که مردی غم خانه خورد
همه‌ی باب دوم در احسان ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.