پرش به محتوای اصلی
رفیق اصفهانی رفیق اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۸

نگاه دلکش و رفتار دلستان که تو داری

دلی زهر که شود گم برد گمان که تو داری

برابر است به جان خاک آستان که تو داری

توان کشید به جان ناز پاسبان که تو داری

برآید از دهنت کام من بیک سخن اما

سخن چگونه برآید از آن دهان که تو داری

ندارد از دل گم گشته ام کسی خبر و من

ز خنده های نهان دارم این گمان که تو داری

مکن به خوردن خون خوی ای پسر که ز خردی

هنوز بوی لبن دارد این دهان که تو داری

بهای یکدم وصلش هزار جان بود ای دل

ترا ازو چه تمتع به نیم جان که تو داری

ز خامه ی دو زبان وام کن رفیق زبانی

که شرح شوق نمی داند این زبان که تو داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۰جان من گر دل به دست دلستانی داشتی
  2. شمارهٔ ۳۲۱وعدهٔ لطف و کرم‌ها کردی
  3. شمارهٔ ۳۲۲برد از دست دلها آورد چون پیش رو دستی
  4. شمارهٔ ۳۲۳جور با ما می کنی تا می کنی
همه‌ی غزلیات ←

رفیق اصفهانی درباره‌ی رفیق اصفهانی

محمدحسین معروف به ملا حسین اصفهانی متخلص به رفیق در سال ۱۱۵۰ هجری قمری در اصفهان زاده شد. پدرش سبزی‌فروش بود. وی در اصفهان تحصیلات خود را آغاز نمود و در ادبیات برجسته شد. او در انجمن ادبی مشتاق اصفهانی شرکت داشت و از شاگردان او بود. وی در سال ۱۲۱۲ هجری قمری در اصفهان درگذشت و در نجف به خاک سپرده شد. نظمی تبریزی ماده ت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.