پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

عشاق‌نامه

بخش ۶ - غزل

دلم زین بیش غوغا برنتابد

سرم زین بیش سودا برنتابد

غمت را گو بدار از جان ما دست

که آن دیوانه یغما برنتابد

ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست

غمی کان سنگ خارا برنتابد

ز چشمم هر شبی مژگان براند

چنان سیلی که دریا برنتابد

بیا امشب مگو فردا که این کار

دگر امروز و فردا برنتابد

سر اندر پایت اندازیم چون زلف

اگر زلفت سر از ما برنتابد

عبید از درد کی یابد رهائی

چو درد دل مداوا برنتابد

ادامه‌ی عشاق‌نامه

  1. بخش ۸ - پیغام فرستادن عاشق به معشوقپس از عمری که دل خونابه میخورد
  2. بخش ۹ - غزل همامبدیدم چشم مستت رفتم از دست
  3. بخش ۱۰ - پیغام رسانیدن قاصدضمیر پاک آن مرغ سخن ساز
  4. بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصدچو زلف خویشتن ناگه برآشفت
  5. بخش ۱۲ - غزلز سوز عشق من جانت بسوزد
  6. بخش ۱۳ - تمامی سخن معشوقترا آن به که راه خویش گیری
  7. بخش ۱۴ - رسیدن جواب عاشق بمعشوقچو این پیغامها در گوش کردم
  8. بخش ۱۵ - پیغام فرستادن بمعشوقدگر بار از سر سوزی که دانی
همه‌ی عشاق‌نامه ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.