پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

قصاید

شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت عید و مدح شاه ابوالمعالی

صباح عید و نسیم بهار جان پرور

دو قاصدند که از روضه می‌دهند خبر

به صبح عید خوش آید شراب بر رخ گل

علی‌الخصوص که باشد نگار پیش نظر

چمن شده است پر از شاهدان گل‌رخسار

ز بهر عید بیاراسته زر و زیور

به زیر سایهٔ سرو است پنجه‌های چنار

چو در نگار سر دست یار سیمین بر

صراحی است مگر غنچهٔ پر می گلگون

بنفشه ساقی سرمست و لاله چون ساغر

فتاده بر رخ لاله ز ابر قطرهٔ آب

بر آن مثال که در برج آتشی اختر

به هر طرف که مغنی بر آورد آواز

ادا کند به همان پرده صوت مرغ سحر

کسی که در رمضان زاهد ضروری بود

گشاد روزهٔ رسمی به بادهٔ احمر

ز سجده آنکه سر خویش بر نیاوردی

کنون ز باده پرستی نمی‌برآرد سر

بهار و عید غنیمت بود ولیک چه سود

که من غریب ز شهرم، بعید از دلبر

نماز شام غریبان شکسته دل بودم

نهاده بر فلک خشک روی دیدهٔ تر

هلال عید نمود از کرانهٔ گردون

چنانکه ابروی‌خوبان ز گوشهٔ چادر

ز روشنی و صفا همچو غبغب شیرین

ولیک چون قد فرهاد پر خم و لاغر

مگر که زنگی شب از برای زینت عید

ز گوش خویش در آویخت حلقه‌ای از زر

درست گفتی نیمی ز خاتم شاهیست

تمام گفتی نعل سمند فخر بشر

ابوالمعالی عالی که اهل عالم را

به مردمی و به مردیست نایب حیدر

حسین خلق و حسن خلق و مرتضی دانش

که سرخ گشت از او روی آل پیغمبر

بلند مرتبه خورشید مشتری طالع

که پیش او چو غلامان فلک ببست کمر

غبار بدعت اگر تیره کرد چهرهٔ دین

به آب تیغ فروشست و پاکی گوهر

ز لطف او به زمین مور را بر آید بال

ز کین او به هوا مرغ را بریزد پر

در آن زمان که زند تیغ کینه بر گردون

ز سهم او مه و خورشید افکند سپر

ز ابر دست تو دریا فتاد در لرزه

ز بحر جود تو کان را فسرد خون جگر

بدان خدا که به خور داد شاهی انجم

که هست منصب شاهی به ذات تو در خور

به خطه‌ای که به نام تو خطبه بر خوانند

ز هفت پایهٔ گردون قضا نهد منبر

ترا ز ملکت توران سفر از آن افتاد

که از تو دیدهٔ ایرانیان شود انور

بسی کمال ترا زین سفر شود حاصل

هلال بدر نگردد مگر به یمن سفر

به صبح و شام هم این می‌کند دعا ناصر

که سوی ملک خودت باد لطف خود رهبر

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۰ - در مدح خواجه عوض شاه وزیرترک چشمت دو کمان دارد و ترکش پر تیر
  2. شمارهٔ ۴۱ - در مدح خواجه ناصرالدین و حسب حال خود هنگام عزیمت به زیارت مکهمطربا بر سر راهیم به آهنگ حجاز
  3. شمارهٔ ۴۲ - در مدح خواجه شیخدوش چون در تشت خون پنهان شد این زرینه تاس
  4. شمارهٔ ۴۳ - در مدح خواجه خلیلای رفته و باز آمده از ارض مقدس
  5. شمارهٔ ۴۴ - در مدح یکی از بزرگان صاحب علم و با نفوذنماز شام که بر وفق رأی بطلمیوس
  6. شمارهٔ ۴۵ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاهصباح عید که برخاست عزم میدانش
  7. شمارهٔ ۴۶ - در مدح غیاث‌الدین خواجه شیخبه توفیق یزدان و یاری طالع
  8. شمارهٔ ۴۷ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاهچو زهره ماه مغنی به ساز دف در چنگ
همه‌ی قصاید ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.