پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

قصاید

شمارهٔ ۴۵ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه

صباح عید که برخاست عزم میدانش

چو صبح مطلع خورشید شد گریبانش

بر آمد از دل پر خون عاشقان تکبیر

در آن زمان که بدیدند روی رخشانش

به باد پای روان بر چو آذری بر زین

سوار گشت و بسی دست دل به دامانش

سمند او که چو آتش همی‌گذشت از باد

ز راه لطف توان خواند آب حیوانش

سپهر کحلی در چشم آفتاب کشید

هر آن غبار که انگیخت نعل یکرانش

چو گوی بر سر میدان او نهادم سر

ولی نداشت سر گوی زلف چوگانش

به شکل آنکه در چوگان رسند بر یک گوی

خمیده بود سر زلف بر زنخدانش

به رسم عید ز قندش کسی که حلوا خواست

به تیر غمزهٔ بی‌کیش کرد قربانش

لبش به پرسش در دم جواب شافی داد

زهی عسل که شفا آیت است در شانش

فراز خنگ فلک راند زردهٔ خورشید

که بود میل سوی بارگاه سلطانش

خدایگان سلاطین جلال دین هوشنگ

که هست زیر نگین خاتم سلیمانش

بسی نماند که از روی تیغ و پشت کمان

کشد به سوی سپاهان شروانش

زمین معرکه را گل شکفت و لاله دمید

ز خون خصم به هنگام تیر بارانش

کمینه هندوی دربان او در آن درجه است

که عبده بنویسد ز چزخ کیوانش

به گوش دشمن او گر بود امیر اجل

رسد پیام اجل از زبان پیکانش

ز شمع مهر از آن مه به ارتفاع رسید

که بود صورت پروانه‌ای ز دیوانش

جهان گرفت چو خورشید یک سواره به تیغ

در این قضیه از آن قاطع است برهانش

زهی رسیده بدان پایه دامن جاهت

که گرد او نرسد زال زر به دستانش

ز پنج نوبت عدلت جهان چنان شد راست

که اعتدال پذیرفت چار ارکانش

عدو ز علت سودا به قید تو درماند

به غیر نیلوفر تیغ نیست درمانش

کدام خصم ز تو سرکشید همچو مار

که سر نکوفت شکوهت به سنگ خذلانش

کدام دوست ببوسد پای تو چون مور

که پر و بال ندادی به عدل و احسانش

چو شمع در سر بدخواه اگر سرافرازی‌ست

تفاوتی نکند زیر تیغ بنشانش

وجود مثل تو در حد عقل ممتنع است

بدان دلیل که ممکن نبود امکانش

اگر نه دور فلک بر مراد تو گردد

بود چو دور تسلسل محال دورانش

ز بهر تیغ تو دندان بر آورد ماهی

به فرق خصم تو دریا نمود دندانش

شها مدیح تو از گونه گونه سوسن نطق

شدست گلشن و ناصر هزاردستانش

به هر قصیده که بر خواند از روانی شعر

زبان گشاده به تحسین روان حسانش

روا بود که برین مدیح آفرین خواند

ز فاریاب ظهیر و ز ساوه سلمانش

همیشه تا به ارادت خدای را با خلق

عنایتی ست قوی‌تر به حال انسانش

به حال شاه خدا را عنایت ازلی ست

سعادت ابدی باد هم بدین سانش

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۷ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاهچو زهره ماه مغنی به ساز دف در چنگ
  2. شمارهٔ ۴۸ - در مدح معزالدین ملک حسین پادشاهنشست خسرو گردون به بارگاه حمل
  3. شمارهٔ ۴۹ - در مدح سلطان اسکندرسحر ز خون شب بریخت می در جام
  4. شمارهٔ ۵۰ - در مدح خواجه عبیدالله وزیر و صاحبدیواندرد سر دارم از خمار مدام
  5. شمارهٔ ۵۱ - در مدح قاضی جلال‌الدینطلوع کوکب اقبال اسلام
  6. شمارهٔ ۵۲ - در مدح محمد شاهصبح روش رخ نمود از پردهٔ تاریک شام
  7. شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان عزالدین محمد شاه ثانیاز صدق می‌زنم به مهرت چو صبح دم
  8. شمارهٔ ۵۴ - در مفاخرت و مباهات و تعریف از خود گویدآفرین بر من که من از آفرینش برترم
همه‌ی قصاید ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.