پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۰۵۴

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی

ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری

فروگذاشته‌ای شست دل در این دریا

نه ماهیی بگرفتی نه دست می‌داری

تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت

گلی به دست نداری چه خار می‌خاری

کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست

برو برو که گرفتار ریش و دستاری

چگونه برقی آخر که کشت می‌سوزی

چگونه ابری آخر که سنگ می‌باری

چو صید دام خودی پس چگونه صیادی

چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری

اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی

خیال یار مرا دیده‌ای نکو یاری

به ذات پاک خدایی که کارساز همه‌ست

چو مست کار امیر منی نکوکاری

اگر دو گام پیاده دویدی از پی او

تو یک سواره نه‌ای تو سپاه سالاری

بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست

که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری

به یاد عشق شب تیره را به روز آور

چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری

تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین

برآوریده دو کف در دعا و در زاری

اگر بگویم باقی بسوزد این عالم

هلا قناعت کردم بس است گفتاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۰۵۶خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
  2. غزل شمارهٔ ۳۰۵۷اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
  3. غزل شمارهٔ ۳۰۵۸ز بامداد درآورد دلبرم جامی
  4. غزل شمارهٔ ۳۰۵۹چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۶۰نهان شدند معانی ز یار بی‌معنی
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۶۱اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۶۲اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۶۳به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.