پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۵۳۰

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری

قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن

قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری

گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد

گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری

به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی‌سر

به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری

کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب

اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری

سرش را می‌شکافد او برای آنچ او داند

که جالینوس به داند صلاح حال بیماری

نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی

نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری

اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم

در او هوش است و بی‌هوشی زهی بی‌هوش هشیاری

نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است

چه بی‌ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۳۲که افسون خواند در گوشت که ابرو پر گره داری؟!
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۳۳برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۳۴مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۳۵هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۳۶مثال باز رنجورم زمین بر، من ز بیماری
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۳۷مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۳۸حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۳۹یکی طوطی مژده آور یکی مرغی خوش آوازی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.