پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۴۲

بانگی عجب از آسمان در می‌رسد هر ساعتی

می‌نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی

ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچر

یک لحظه‌ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی

ساقی در این آخر‌زمان بگشاد خم آسمان

از روح او را لشکری وز راح او را رایتی

کو شیر‌مرد‌ی در جهان تا شیرگیر او شود

شاه و فتی باید شدن تا باده نوشی یا فتی

بیچاره گوش مشترک کاو نشنود بانگ فلک

بیچاره جان بی‌مزه کز حق ندارد راحتی

آخر چه باشد گر شبی از جان برآری یاربی

بیرون جهی از گور تن و اندر روی در ساحتی

از پا گشایی ریسمان تا برپری بر آسمان

چون آسمان ایمن شوی از هر شکست و آفتی

از جان برآری یک سری ایمن ز شمشیر اجل

باغی درآیی کاندر او نبود خزان را غارتی

خامش کنم خامش کنم تا عشق گوید شرح خود

شرحی خوشی جان‌پرور‌ی کان را نباشد غایتی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۴۴چون در‌شو‌ی در باغ دل مانند گل خوش‌بو شوی
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۴۵از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۴۶ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۴۷یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۴۸ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۴۹من پیش از این می‌خواستم گفتار خود را مشتری
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۵۰در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۵۱دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.