پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۳۶

ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی

من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم

وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی

من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را

آیینه‌ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی

ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من

آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی

شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو

با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی

ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن

روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی

مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان

آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی

ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر

باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی

تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم

بس پرده‌ها برداشتم باشد که با ما خو کنی

استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم

و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی

شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا

بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۳۸دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده‌ای
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۳۹دامن کشانم می‌کِشد در بتکده عَیّاره‌ای
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۴۰ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۴۱آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۴۲بانگی عجب از آسمان در می‌رسد هر ساعتی
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۴۳ای تو ملول از کار من من تشنه‌تر هر ساعتی
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۴۴چون در‌شو‌ی در باغ دل مانند گل خوش‌بو شوی
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۴۵از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره‌ای
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.