پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۳۶

از بت باخبر من خبری می رسدم

وز لب چون شکر او شکری می رسدم

شکر اندر شکر اندر شکر است

شکری در دهن است و دگری می رسدم

هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلم

هر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم

خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسی

عاشق سوخته خیره سری می رسدم

آن یکی زرد شده کآتش او می کشدم

وین دگر هست که از وی نظری می رسدم

وان دگر بر در آن خانه او بنشسته

که در ار باز نشد بانگ دری می رسدم

وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهاده

که ز خاکش صفت جانوری می رسدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۳۸مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۳۹ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۴۰گر تو خواهی که تو را بی‌کس و تنها نکنم
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۴۱من چو در گور درون خفته همی‌فرسایم
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۴۲ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۴۳چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۴۴جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
  8. غزل شمارهٔ ۱۶۴۵گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.