پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۱

چو فرستاد عنایت، به زمین مشعله‌ها را

که بدر پردهٔ تن را و ببین مشعله‌ها را

تو چرا منکر نوری؟ مگر از اصل تو کوری؟

وگر از اصل تو دوری، چه از این مشعله‌ها را؟

خردا! چند به هوشی، خردا چند بپوشی

تو عزب‌خانهٔ مه را، تو چنین مشعله‌ها را

بنگر رزم جهان را، بنگر لشکر جان را

که به مردی بگشادند، کمین مشعله‌ها را

تو اگر خواب درآیی، ور از این باب درآیی

تو بدانی و ببینی، به یقین، مشعله‌ها را

تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی

به خدا روح امینی و امین مشعله‌ها را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۳بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۴چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۵اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۶چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
  5. غزل شمارهٔ ۱۶۷کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
  6. غزل شمارهٔ ۱۶۸ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
  7. غزل شمارهٔ ۱۶۹رو ترش کن که همه روترشانند این جا
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۰تا به شب ای عارف شیرین نوا
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.