پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوند‌زادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر‌زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه

خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای

پروریده کرده او را زنده‌ای

علم و آدابش تمام آموخته

در دلش شمع هنر افروخته

پروریدش از طفولیت به ناز

در کنار لطف آن اکرام‌ساز

بود هم این خواجه را خوش دختری

سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهر‌ی

چون مراهق گشت دختر طالبان

بذل می‌کردند کابین گران

می‌رسیدش از سوی هر مهتر‌ی

بهر دختر دم به دم خوزه‌گر‌ی

گفت خواجه مال را نبْوَد ثبات

روز آید شب رود اندر جهات

حسن صورت هم ندارد اعتبار

که شود رخ زرد از یک زخم خار

سهل باشد نیز مهترزادگی

که بود غره به مال و بارگی

ای بسا مهتر‌بچه کز شور و شر

شد ز فعل زشت خود ننگ پدر

پر هنر را نیز اگر باشد نفیس

کم پرست و عبرتی گیر از بلیس

علم بودش چون نبودش عشق دین

او ندید از آدم الا نقش طین

گرچه دانی دقت علم ای امین

زانت نگشاید دو دیدهٔ غیب‌بین

او نبیند غیر دستار‌ی و ریش

از معرف پرسد از بیش و کمی‌ش

عارفا تو از معرف فارغی

خود همی‌بینی که نور بازغی

کارْ تقوی دارد و دین و صلاح

که ازو باشد بدو عالم فلاح

کرد یک داماد صالح اختیار

که بُد او فخر همه خیل و تبار

پس زنان گفتند او را مال نیست

مهتری و حسن و استقلال نیست

گفت آنها تابع زهدند و دین

بی‌زر او گنجی‌ست بر روی زمین

چون به جد تزویج دختر گشت فاش

دست پیمان و نشانی و قماش

پس غلام خُرد که‌اندر خانه بود

گشت بیمار و ضعیف و زار زود

هم‌چو بیمار دقی او می‌گداخت

علت او را طبیبی کم شناخت

عقل می‌گفتی که رنجش از دل است

داروی تن در غم دل باطل است

آن غلامک دم نزد از حال خویش

کز چه می‌آید برو در سینه نیش

گفت خاتون را شبی شوهر که تو

باز پرسش در خلا از حال او

تو به جای مادری او را بود

که غم خود پیش تو پیدا کند

چونک خاتون کرد در گوش این کلام

روز دیگر رفت نزدیک غلام

پس سرش را شانه می‌کرد آن ستی

با دو صد مهر و دلال و آشتی

آنچنان که مادران مهربان

نرم کردش تا در آمد در بیان

که مرا اومید از تو این نبود

که دهی دختر به بیگانهٔ عنود

خواجه‌زادهٔ ما و ما خسته‌جگر

حیف نبود که رود جای دگر

خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش

که زند وز بام زیر اندازدش

کو که باشد هندو‌ی مادر غَر‌ی

که طمع دارد به خواجه دختر‌ی

گفت صبر اولی بود خود را گرفت

گفت با خواجه که بشنو این شگفت

این چنین گراء کی خاین بود

ما گمان برده که هست او معتمد

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم اللهچون بپیوستی بدان ای زینهار
  2. بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحربکلما هم اوقدوا نار الوغی
  3. بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر اینشرفه‌ای بشنید در شب معتمد
  4. بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماندچون امیران از حسد جوشان شدند
  5. بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان راپس بگفتند آن امیران کین فنیست
  6. بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعرفت مرغی در میان مرغزار
  7. بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدندآن یکی قج داشت از پس می‌کشید
  8. بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلاممرغ گفتش خواجه در خلوت مه‌ایست
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.