پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیار

اولم این جزر و مد از تو رسید

ورنه ساکن بود این بحر ای مجید

هم از آنجا کین تردد دادیم

بی‌تردد کن مرا هم از کرم

ابتلاام می‌کنی آه الغیاث

ای ذکور از ابتلاات چون اناث

تا بکی این ابتلا یا رب مکن

مذهبی‌ام بخش و ده‌مذهب مکن

اشتری‌ام لاغری و پشت ریش

ز اختیار هم‌چو پالان‌شکل خویش

این کژاوه گه شود این سو گران

آن کژاوه گه شود آن سو کشان

بفکن از من حمل ناهموار را

تا ببینم روضهٔ ابرار را

هم‌چو آن اصحاب کهف از باغ جود

می‌چرم ایقاظ نی بل هم رقود

خفته باشم بر یمین یا بر یسار

برنگردم جز چو گو بی‌اختیار

هم به تقلیب تو تا ذات الیمین

یا سوی ذات الشمال ای رب دین

صد هزاران سال بودم در مطار

هم‌چو ذرات هوا بی‌اختیار

گر فراموشم شدست آن وقت و حال

یادگارم هست در خواب ارتحال

می‌رهم زین چارمیخ چارشاخ

می‌جهم در مسرح جان زین مناخ

شیر آن ایام ماضیهای خود

می‌چشم از دایهٔ خواب ای صمد

جمله عالم ز اختیار و هست خود

می‌گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وا رهند

ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند

جمله دانسته که این هستی فخ است

فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

می‌گریزند از خودی در بیخودی

یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

نفس را زان نیستی وا می‌کشی

زانک بی‌فرمان شد اندر بیهشی

لیس للجن و لا للانس ان

ینفذوا من حبس اقطار الزمن

لا نفوذ الا بسلطان الهدی

من تجاویف السموات العلی

لا هدی الا بسلطان یقی

من حراس الشهب روح المتقی

هیچ کس را تا نگردد او فنا

نیست ره در بارگاه کبریا

چیست معراج فلک این نیستی

عاشقان را مذهب و دین نیستی

پوستین و چارق آمد از نیاز

در طریق عشق محراب ایاز

گرچه او خود شاه را محبوب بود

ظاهر و باطن لطیف و خوب بود

گشته بی‌کبر و ریا و کینه‌ای

حسن سلطان را رخش آیینه‌ای

چونک از هستی خود او دور شد

منتهای کار او محمود بد

زان قوی‌تر بود تمکین ایاز

که ز خوف کبر کردی احتراز

او مهذب گشته بود و آمده

کبر را و نفس را گردن زده

یا پی تعلیم می‌کرد آن حیل

یا برای حکمتی دور از وجل

یا که دید چارقش زان شد پسند

کز نسیم نیستی هستیست بند

تا گشاید دخمه کان بر نیستیست

تا بیاید آن نسیم عیش و زیست

ملک و مال و اطلس این مرحله

هست بر جان سبک‌رو سلسله

سلسلهٔ زرین بدید و غره گشت

ماند در سوراخ چاهی جان ز دشت

صورتش جنت به معنی دوزخی

افعیی پر زهر و نقشش گل رخی

گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر

لیک هم بهتر بود زانجا گذر

گرچه دوزخ دور دارد زو نکال

لیک جنت به ورا فی کل حال

الحذر ای ناقصان زین گلرخی

که بگاه صحبت آمد دوزخی

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماندگفت خواجه صبر کن با او بگو
  2. بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم اللهچون بپیوستی بدان ای زینهار
  3. بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحربکلما هم اوقدوا نار الوغی
  4. بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر اینشرفه‌ای بشنید در شب معتمد
  5. بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماندچون امیران از حسد جوشان شدند
  6. بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان راپس بگفتند آن امیران کین فنیست
  7. بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعرفت مرغی در میان مرغزار
  8. بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدندآن یکی قج داشت از پس می‌کشید
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.