پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطع

رفت مرغی در میان مرغزار

بود آنجا دام از بهر شکار

دانهٔ چندی نهاده بر زمین

وآن صیاد آنجا نشسته در کمین

خویشتن پیچیده در برگ و گیاه

تا در افتد صید بیچاره ز راه

مرغک آمد سوی او از ناشناخت

پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت

گفت او را کیستی تو سبزپوش

در بیابان در میان این وحوش

گفت مرد زاهدم من منقطع

با گیاهی گشتم اینجا مقتنع

زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش

زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش

مرگ همسایه مرا واعظ شده

کسب و دکان مرا برهم زده

چون به آخر فرد خواهم ماندن

خو نباید کرد با هر مرد و زن

رو بخواهم کرد آخر در لحد

آن به آید که کنم خو با احد

چو زنخ را بست خواهند ای صنم

آن به آید که زنخ کمتر زنم

ای بزربفت و کمر آموخته

آخرستت جامهٔ نادوخته

رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم

دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم

جد و خویشانمان قدیمی چار طبع

ما به خویشی عاریت بستیم طمع

سالها هم‌صحبتی و هم‌دمی

با عناصر داشت جسم آدمی

روح او خود از نفوس و از عقول

روح اصول خویش را کرده نکول

از عقول و از نفوس پر صفا

نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا

یارکان پنج روزه یافتی

رو ز یاران کهن بر تافتی

کودکان گرچه که در بازی خوشند

شب کشانشان سوی خانه می‌کشند

شد برهنه وقت بازی طفل خرد

دزد از ناگه قبا و کفش برد

آن چنان گرم او به بازی در فتاد

کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد

شد شب و بازی او شد بی‌مدد

رو ندارد کو سوی خانه رود

نی شنیدی انما الدنیا لعب

باد دادی رخت و گشتی مرتعب

پیش از آنک شب شود جامه بجو

روز را ضایع مکن در گفت و گو

من به صحرا خلوتی بگزیده‌ام

خلق را من دزد جامه دیده‌ام

نیم عمر از آرزوی دلستان

نیم عمر از غصه‌های دشمنان

جبه را برد آن کله را این ببرد

غرق بازی گشته ما چون طفل خرد

نک شبانگاه اجل نزدیک شد

خلّ هذا اللّعب بسّک لاتعد

هین سوار توبه شو در دزد رس

جامه‌ها از دزد بستان باز پس

مرکب توبه عجایب مرکب است

بر فلک تازد به یک لحظه ز پست

لیک مرکب را نگه می‌دار از آن

کو بدزدید آن قبایت را نهان

تا ندزدد مرکبت را نیز هم

پاس دار این مرکبت را دم به دم

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلاممرغ گفتش خواجه در خلوت مه‌ایست
  2. بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کردپاسبانی خفت و دزد اسباب برد
  3. بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ راگفت آن مرغ این سزای او بود
  4. بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشتعاشقی بودست در ایام پیش
  5. بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث. می در خم اسرار بدان می‌جوشد؛ تا هر که مجردست از آن می‌نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می کاعجمی ترکی سحر آگاه شد
  6. بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلماندر آمد پیش پیغامبر ضریر
  7. بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیه‌السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می‌شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی‌بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرستگفت پیغامبر برای امتحان
  8. بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر رامطرب آغازید پیش ترک مست
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.