پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره

عزم ره کردند آن هر سه پسر

سوی املاک پدر رسم سفر

در طواف شهرها و قلعه‌هاش

از پی تدبیر دیوان و معاش

دست‌بوس شاه کردند و وداع

پس بدیشان گفت آن شاه مطاع

هر کجاتان دل کشد عازم شوید

فی امان الله دست افشان روید

غیر آن یک قلعه نامش هش‌ربا

تنگ آرد بر کله‌داران قبا

الله الله زان دز ذات الصور

دور باشید و بترسید از خطر

رو و پشت برجهاش و سقف و پست

جمله تمثال و نگار و صورتست

هم‌چو آن حجرهٔ زلیخا پر صور

تا کند یوسف به ناکامش نظر

چونکه یوسف سوی او می‌ننگرید

خانه را پر نقش خود کرد آن مکید

تا به هر سو که نگرد آن خوش‌عذار

روی او را بیند او بی‌اختیار

بهر دیده‌روشنان یزدان فرد

شش جهت را مظهر آیات کرد

تا به هر حیوان و نامی که نگرند

از ریاض حسن ربانی چرند

بهر این فرمود با آن اسپه او

حیث ولیتم فثم وجهه

از قدح‌ گر در عطش آبی خورید

در درون آب حق را ناظرید

آنکه عاشق نیست او در آب در

صورت خود بیند ای صاحب‌بصر

صورت عاشق چو فانی شد درو

پس در آب اکنون کرا بیند بگو

حسن حق بینند اندر روی حور

هم‌چو مه در آب از صنع غیور

غیرتش بر عاشقی و صادقی‌ست

غیرتش بر دیو و بر استور نیست

دیو اگر عاشق شود هم گوی برد

جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد

اسلم الشیطان آنجا شد پدید

که یزیدی شد ز فضلش بایزید

این سخن پایان ندارد ای گروه

هین نگه دارید زان قلعه وجوه

هین مبادا که هوستان ره زند

که فتید اندر شقاوت تا ابد

از خطر پرهیز آمد مفترض

بشنوید از من حدیث بی‌غرض

در فرج جویی خرد سر تیز به

از کمین‌گاه بلا پرهیز به

گر نمی‌گفت این سخن را آن پدر

ور نمی‌فرمود زان قلعه حذر

خود بدان قلعه نمی‌شد خیلشان

خود نمی‌افتاد آن سو میلشان

کان نبد معروف بس مهجور بود

از قلاع و از مناهج دور بود

چون بکرد آن منع دلشان زان مقال

در هوس افتاد و در کوی خیال

رغبتی زین منع در دلشان برست

که بباید سر آن را باز جست

کیست کز ممنوع گردد ممتنع

چونک الانسان حریص ما منع

نهی بر اهل تقی تبغیض شد

نهی بر اهل هوا تحریض شد

پس ازین یغوی به قوما کثیر

هم ازین یهدی به قلبا خبیر

کی رمد از نی حمام آشنا

بل رمد زان نی حمامات هوا

پس بگفتندش که خدمت‌ها کنیم

بر سمعنا و اطعناها تنیم

رو نگردانیم از فرمان تو

کفر باشد غفلت از احسان تو

لیک استثنا و تسبیح خدا

ز اعتماد خود بد از ایشان جدا

ذکر استثنا و حزم ملتوی

گفته شد در ابتدای مثنوی

صد کتاب ار هست جز یک باب نیست

صد جهت را قصد جز محراب نیست

این طرق را مخلصی یک خانه است

این هزاران سنبل از یک دانه است

گونه‌گونه خوردنی‌ها صد هزار

جمله یک چیزست اندر اعتبار

از یکی چون سیر گشتی تو تمام

سرد شد اندر دلت پنجه طعام

در مجاعت پس تو احول دیده‌ای

که یکی را صد هزاران دیده‌ای

گفته بودیم از سقام آن کنیز

وز طبیبان و قصور فهم نیز

کان طبیبان هم‌چو اسپ بی‌عذار

غافل و بی‌بهره بودند از سوار

کامشان پر زخم از قرع لگام

سمشان مجروح از تحویل گام

ناشده واقف که نک بر پشت ما

رایض و چستی‌ست استادی‌نما

نیست سرگردانی ما زین لگام

جز ز تصریف سوار دوست‌کام

ما پی گل سوی بستان‌ها شده

گل نموده آن و آن خاری بده

هیچ‌شان این نی که گویند از خرد

بر گلوی ما که می‌کوبد لگد

آن طبیبان آن‌چنان بندهٔ سبب

گشته‌اند از مکر یزدان محتجب

گر ببندی در صطبلی گاو نر

باز یابی در مقام گاو خر

از خری باشد تغافل خفته‌وار

که نجویی تا کیست آن خفیه‌کار

خود نگفته این مبدل تا کی است

نیست پیدا او مگر افلاکی است

تیر سوی راست پرانیده‌ای

سوی چپ رفته‌ست تیرت دیده‌ای

سوی آهویی به صیدی تاختی

خویش را تو صید خوکی ساختی

در پی سودی دویده بهر کبس

نارسیده سود افتاده به حبس

چاه‌ها کنده برای دیگران

خویش را دیده فتاده اندر آن

در سبب چون بی‌مرادت کرد رب

پس چرا بدظن نگردی در سبب

بس کسی از مکسبی خاقان شده

دیگری زان مکسبه عریان شده

بس کس از عقد زنان قارون شده

بس کس از عقد زنان مدیون شده

پس سبب گردان چو دم خر بود

تکیه بر وی کم کنی بهتر بود

ور سبب گیری نگیری هم دلیر

که بس آفت‌هاست پنهانش به زیر

سر استثناست این حزم و حذر

زانکه خر را بز نماید این قدر

آنک چشمش بست گرچه گربزست

ز احولی اندر دو چشمش خر بُزست

چون مقلب حق بود ابصار را

که بگرداند دل و افکار را

چاه را تو خانه‌ای بینی لطیف

دام را تو دانه‌ای بینی ظریف

این تسفسط نیست تقلیب خداست

می‌نماید که حقیقت‌ها کجاست

آنکه انکار حقایق می‌کند

جملگی او بر خیالی می‌تند

او نمی‌گوید که حسبان خیال

هم خیالی باشدت چشمی به مال

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیستاین سخن پایان ندارد آن گروه
  2. بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاهدر بخارا خوی آن خواجیم اجل
  3. بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌امردی و کوسه‌ای در انجمن
  4. بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریطالب الدنیا و توفیراتها
  5. بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعهرو به هم کردند هر سه مفتتن
  6. بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگینآن بزرگین گفت ای اخوان خیر
  7. بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخرهپادشاهی مست اندر بزم خوش
  8. بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخرهاین بگفتند و روان گشتند زود
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.