پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه

در بخارا خوی آن خواجیم اجل

بود با خواهندگان حسن عمل

داد بسیار و عطای بی‌شمار

تا به شب بودی ز جودش زر نثار

زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود

تا وجودش بود می‌افشاند جود

هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌باز

آنچ گیرند از ضیا بدهند باز

خاک را زربخش کی بود آفتاب

زر ازو در کان و گنج اندر خراب

هر صباحی یک گره را راتبه

تا نماند امتی زو خایبه

مبتلایان را بدی روزی عطا

روز دیگر بیوگان را آن سخا

روز دیگر بر علویان مقل

با فقیهان فقیر مشتغل

روز دیگر بر تهی‌دستان عام

روز دیگر بر گرفتاران وام

شرط او آن بود که کس با زبان

زر نخواهد هیچ نگشاید لبان

لیک خامش بر حوالی رهش

ایستاده مفلسان دیواروش

هر که کردی ناگهان با لب سؤال

زو نبردی زین گنه یک حبه مال

من صمت منکم نجا بد یاسه‌اش

خامشان را بود کیسه و کاسه‌اش

نادرا روزی یکی پیری بگفت

ده زکاتم که منم با جوع جفت

منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت

مانده خلق از جد پیر اندر شگفت

گفت بس بی‌شرم پیری ای پدر

پیر گفت از من توی بی‌شرم‌تر

کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع

کان جهان با این جهان گیری به جمع

خنده‌اش آمد مال داد آن پیر را

پیر تنها برد آن توفیر را

غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو

نیم حبه زر ندید و نه تسو

نوبت روز فقیهان ناگهان

یک فقیه از حرص آمد در فغان

کرد زاری‌ها بسی چاره نبود

گفت هر نوعی نبودش هیچ سود

روز دیگر با رگو پیچید پا

ناکس اندر صف قوم مبتلا

تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راست

تا گمان آید که او اشکسته‌پاست

دیدش و بشناختش چیزی نداد

روز دیگر رو بپوشید از لباد

هم بدانستش ندادش آن عزیز

از گناه و جرم گفتن هیچ چیز

چونک عاجز شد ز صد گونه مکید

چون زنان او چادری بر سر کشید

در میان بیوگان رفت و نشست

سر فرو افکند و پنهان کرد دست

هم شناسیدش ندادش صدقه‌ای

در دلش آمد ز حرمان حرقه‌ای

رفت او پیش کفن‌خواهی پگاه

که بپیچم در نمد نه پیش راه

هیچ مگشا لب نشین و می‌نگر

تا کند صدر جهان اینجا گذر

بوک بیند مرده پندارد به ظن

زر در اندازد پی وجه کفن

هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو

هم‌چنان کرد آن فقیر صله‌جو

در نمد پیچید و بر راهش نهاد

معبر صدر جهان آنجا فتاد

زر در اندازید بر روی نمد

دست بیرون کرد از تعجیل خود

تا نگیرد آن کفن‌خواه آن صله

تا نهان نکند ازو آن ده‌دله

مرده از زیر نمد بر کرد دست

سر برون آمد پی دستش ز پست

گفت با صدر جهان چون بستدم

ای ببسته بر من ابواب کرم

گفت لیکن تا نمردی ای عنود

از جناب من نبردی هیچ جود

سر موتوا قبل موت این بود

کز پس مردن غنیمت‌ها رسد

غیر مردن هیچ فرهنگی دگر

در نگیرد با خدای ای حیله‌گر

یک عنایت به ز صد گون اجتهاد

جهد را خوفست از صد گون فساد

وآن عنایت هست موقوف ممات

تجربه کردند این ره را ثقات

بلک مرگش بی‌عنایت نیز نیست

بی‌عنایت هان و هان جایی مه‌ایست

آن زمرد باشد این افعی پیر

بی زمرد کی شود افعی ضریر

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریطالب الدنیا و توفیراتها
  2. بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعهرو به هم کردند هر سه مفتتن
  3. بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگینآن بزرگین گفت ای اخوان خیر
  4. بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخرهپادشاهی مست اندر بزم خوش
  5. بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخرهاین بگفتند و روان گشتند زود
  6. بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همهامرء القیس از ممالک خشک‌لب
  7. بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت بآن بزرگین گفت ای اخوان من
  8. بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگیا درین ره آیدم آن کام من
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.