پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست

این سخن پایان ندارد آن گروه

صورتی دیدند با حسن و شکوه

خوب‌تر زان دیده بودند آن فریق

لیک زین رفتند در بحر عمیق

زانک افیونشان درین کاسه رسید

کاسه‌ها محسوس و افیون ناپدید

کرد فعل خویش قلعهٔ هش‌ربا

هر سه را انداخت در چاه بلا

تیر غمزه دوخت دل را بی‌کمان

الامان و الامان ای بی‌امان

قرنها را صورت سنگین بسوخت

آتشی در دین و دلشان بر فروخت

چونک روحانی بود خود چون بود

فتنه‌اش هر لحظه دیگرگون بود

عشق صورت در دل شه‌زادگان

چون خلش می‌کرد مانند سنان

اشک می‌بارید هر یک هم‌چو میغ

دست می‌خایید و می‌گفت ای دریغ

ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید

چندمان سوگند داد آن بی‌ندید

انبیا را حق بسیارست از آن

که خبر کردند از پایانمان

کاینچ می‌کاری نروید جز که خار

وین طرف پری نیابی زو مطار

تخم از من بر که تا ریعی دهد

با پر من پر که تیر آن سو جهد

تو ندانی واجبی آن و هست

هم تو گویی آخر آن واجب بدست

او توست اما نه این تو آن توست

که در آخر واقف بیرون‌شوست

توی آخر سوی توی اولت

آمدست از بهر تنبیه و صلت

توی تو در دیگری آمد دفین

من غلام مرد خودبینی چنین

آنچ در آیینه می‌بیند جوان

پیر اندر خشت بیند بیش از آن

ز امر شاه خویش بیرون آمدیم

با عنایات پدر یاغی شدیم

سهل دانستیم قول شاه را

وان عنایت‌های بی اشباه را

نک در افتادیم در خندق همه

کشته و خستهٔ بلا بی ملحمه

تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش

بودمان تا این بلا آمد به پیش

بی‌مرض دیدیم خویش و بی ز رق

آنچنان که خویش را بیمار دق

علت پنهان کنون شد آشکار

بعد از آنک بند گشتیم و شکار

سایهٔ رهبر بهست از ذکر حق

یک قناعت به که صد لوت و طبق

چشم بینا بهتر از سیصد عصا

چشم بشناسد گهر را از حصا

در تفحص آمدند از اندهان

صورت کی بود عجب این در جهان

بعد بسیاری تفحص در مسیر

کشف کرد آن راز را شیخی بصیر

نه از طریق گوش بل از وحی هوش

رازها بد پیش او بی روی‌پوش

گفت نقش رشک پروینست این

صورت شه‌زادهٔ چینست این

هم‌چو جان و چون جنین پنهانست او

در مکتم پرده و ایوانست او

سوی او نه مرد ره دارد نه زن

شاه پنهان کرد او را از فتن

غیرتی دارد ملک بر نام او

که نپرد مرغ هم بر بام او

وای آن دل کش چنین سودا فتاد

هیچ کس را این چنین سودا مباد

این سزای آنک تخم جهل کاشت

وآن نصیحت را کساد و سهل داشت

اعتمادی کرد بر تدبیر خویش

که برم من کار خود با عقل پیش

نیم ذره زان عنایت به بود

که ز تدبیر خرد سیصد رصد

ترک مکر خویشتن گیر ای امیر

پا بکش پیش عنایت خوش بمیر

این به قدر حیلهٔ معدود نیست

زین حیل تا تو نمیری سود نیست

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌امردی و کوسه‌ای در انجمن
  2. بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریطالب الدنیا و توفیراتها
  3. بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعهرو به هم کردند هر سه مفتتن
  4. بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگینآن بزرگین گفت ای اخوان خیر
  5. بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخرهپادشاهی مست اندر بزم خوش
  6. بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخرهاین بگفتند و روان گشتند زود
  7. بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همهامرء القیس از ممالک خشک‌لب
  8. بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت بآن بزرگین گفت ای اخوان من
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.