پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - وله ایضا قصیده

بر آصف سخی دل به اذل بود سه عید

چون عهد او مبارک و فرخنده و سعید

عید نخست عید مه روزه که آمده

شکل هلال او در فردوس را کلید

عید دوم حکومت شهری که صاحبش

فتاح خیبر آمده ذوالقدة الشدید

عید سوم وزارت نواب کامیاب

شهزادهٔ بزرگ نسب مرشد رشید

گر خیل آصفان سلیمان وقار داد

کاشان به آن حذیو فریدون فر فرید

یعنی سمی احمد یثرب حرم که هست

از خاک رو به حرمش دیده مستفیذ

بر پیشطاق خویش رقم کرده اسم او

عرش بلند منظرهٔ اعظم مجید

جان‌آفرین که زیب حکومت به عدل داد

یک فرد را به معدلت او نیافرید

بر زد سنان تیرهٔ غیرت سر از زمین

هر جا که داد او سر بیداد را برید

مرغی که بود بیضهٔ ظلمش بزیر پر

منقار عدل بیضه شکن دیده بر پرید

حرف وقار او به قلم چون سپرد عرش

تا خواست نقش لوح کند قامتش خمید

ازشرم حلم او به حجاب عدم گریخت

چون مجرمان عناد دل دشمن عنید

بهر عدوی تو جسد از آتش آورد

جان را به تن چو عود دهد مبدئی معید

از گرمی ملایمت او برون رود

در صلب کان طبیعت صلبیت از حدید

سعی کف کفایت اکسیر سیرتش

از قطره‌ای هزار محیط آورد پدید

ای شام تو چو شام پسین مه صیام

وی صبح تو چو صبح نخستین روز عید

فرش تو عرش رفت و هزار احترام یافت

مدح تو دهر گفت و هزار آفرین شنید

مژگان دشمن از اثر زهر چشم تو

گردید نیش عقرب و در چشم او خلید

یاجوج ظلم را ز ازل گشته سنگ راه

گرد عدالت تو که سدیست بس سدید

بردند بس که دست به دست اهل روزگار

نقش نگین حکم تو چون سکهٔ جدید

بگرفت کار بوسه رواجی که از شفا

افتاد شغل حرف زدن یک جهان بعید

دست تظلم دو جهان کاندرین زمان

دامان هفت پرهین چرخ می‌درید

چون شد زمان حکم قضا منتقل به تو

خود را در آستین به صد آهستگی کشید

ای رای محتشم حشم نامور که هست

هر بنده‌ات یگانه و هر چاکرت فرید

گوئی ز صبح روز ازل صبح فطرتش

هم پیشتر برآمد و هم پیشتر دمید

شد گرچه محتشم ملک خسروان نظم

در انقیاد صد چو خودش بندگی گزید

سودای خدمتت به سویدای خاطرش

شد بیش از آن فرو که به کنهش توان رسید

آمادهٔ خریدن او شو که جنس خوب

ارزان اگرچه نیست گران می‌توان خرید

اما به یک نظر نه به زر کاین متاع راست

قیمت به مخزنی که خدا داردش کلید

صلب جهان پر است ز اقران او ولی

در صد هزار قرن یکی می‌شود پدید

با نور آفتاب بود سایه‌ات قریب

وز جرم آفتاب جهان تا جهان بعید

از آفتاب دولت شاهی مباد بعد

ظل تو را که دید جهان بر خرد مدید

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - فی مدح محمدخان ترکمان فی حالة نزوله به کاشاندوش ز ره قاصدی خرم و خندان رسید
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح بلقیس زمان بریخان خانم صبیهٔ شاه طهماسب صفویدی قاصدی به کلبهٔ این ناتوان رسید
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - قصیدهٔ در مدح مرتضی نظام شاه بحریزهی محیط شکوه تو را فلک معبر
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - تجدید مطلعشبی به دایتش از روزگار هجر به تر
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در ستایش جلال‌الدین محمد اکبر پادشاه فرمایدچو از جوزا برون تازد تکاور خسرو خاور
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - قصیدهسهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - وله ایضارفتی به حرب باد رفیقت درین سفر
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - ایضا فی مدحوقت کم بختی که مرغ دولتم می‌ریخت پر
همه‌ی قصاید ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.