پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - تجدید مطلع

شبی به دایتش از روزگار هجر به تر

نهایتش چو زمان وصال فیض اثر

شبی در اول دی شام تیره‌تر ز عشا

ولی در آخر او صبح پیشتر ز سحر

شبی عیان شده از جیب او ره ظلمات

ولی زلال بقا زیر دامنش مضمر

شبی چو غره ماه محرم اول او

ولی ز سلخ مه روزهٔ آخرش خوش‌تر

شبی مشوش و ژولیده موی چون عاشق

ولی به چشم خرد سیم ساق چون دلبر

شبی جواهر فیضش ز افسر افتاده

ولی رسیده به زانویش از زمین گوهر

شبی ز آهن زنگار بسته مغفروار

ولی به پای تحمل کشیده موزهٔ زر

ز شام تا به دو پاس تمام آن شب بود

مرا صحیفهٔ حالات خویش مد نظر

زمان زمان به سرم از وساوس بشری

سپاه غم به صد آشوب می‌کشید حشر

گهی ز وسوسه بی کسی و تنهائی

چو غنچه دست من تنگ دل گریبان در

گهی ز کید اعادی دلم در اندیشه

که منزوی شده بر روی خلق بندد در

گهی ز فوت برادر غمی برابر کوه

دل مرا ز تسلط نموده زیر و زبر

گهی ستاده مجسم به پیش دیده و دل

پسر برادرم آن کودک ندیده پدر

که در ولایت هند از عداوت گردون

فتاده طفل و یتیم و غریب و بی‌مادر

گذشت برخی از آن شب برین نمط حاصل

که دل فکار و جگر ریش بود جان مضطر

چو بعد از آن سپه خواب براساس حواس

گشود دست و تنم را فکند در بستر

گذشت اول آن خواب اگرچه در غفلت

ولی در آخر آن فیض بود بی‌حد و مر

چه دید دیدهٔ دل‌افروز عالمی که در آن

گوهر به جای حجر بود و در به جای مدر

ز مشرقش که نجوم بروج دولت را

ز عین نور صفا بود مطلع و مظهر

ستاره‌ای بدرخشید کز اشعهٔ آن

فروغ بخش شد این کهنه تودهٔ اغبر

سهیلی از افق فیض شد بلند کزان

عقیق رنگ شد این کهنه گنبد اخضر

غرض که پادشهی بر سریر عزت و جاه

به من نمود جمالی ز آفتاب انور

من گدا متفکر که این کدام شه است

که آفتاب صفت سوده بر سپهر افسر

ز غیب هاتفی آواز داد که ای غافل

برآوردندهٔ حاجات توست این سرور

پناه ملک و ملل شاه و شاهزادهٔ هند

که خاک روب در اوست خسرو خاور

فلک سریر و عطارد دبیر و مهر ضمیر

ستارهٔ لشگر و کیوان غلام و مه چاکر

نظام بخش خواقین دین نظام‌الملک

کمین بارگه کبریا شه اکبر

نطاق بند خواقین گره گشای ملوک

خدایگان سلاطین جسم جهان داور

بلند رتبه سورای که رخش سرکش او

نهد ز کاسهٔ سم بر سر فلک مغفر

هژبر حملهٔ دلیری که شیر چرخ پلنگ

چنان هراسد ازو کز درندهٔ شیر نفر

مصاف بیشه نهنگی که زورق گردون

ز پیش او گذرانند حاملان به حذر

ز جا بجنبد اگر تند باد صولت او

ز هیبتش گسلد کشتی زمین لنگر

گهی ز دغدغهٔ ناقه کش بر افتد نام

چو فاق تیر مرا کام پر ز خون جگر

گر استعانه کند ماه ازو به وقت خسوف

زمین ز دغدغه از جا رود به این همه فر

و گر مدد طلبد مهر ازو محل کسوف

ز جوز هر جهد از سهم وی چو سر قمر

چو خلق او ره آزار را کنند مسدود

گشاید از بن دندان مار جوی شکر

ز گرمی غضبش سنگ ریزه در ته آب

ز تاب واهمه یابد حرارت اخگر

مهی بتافت که از پرتو تجلی آن

فرود دیدهٔ ایام را جلای دیگر

سپهر مرتبهٔ شاها به رب ارض و سما

به شاه غایب و حاضر خدای جن و بشر

به شاه تخت رسالت محمد عربی

حریف غالب چندین هزار پیغمبر

به جوشن تن خیرالبشر علی ولی

حصار قلعهٔ دین فاتح در خیبر

که نور چشم من آن کودک یتیم غریب

که دامن دکن از آب چشم او شده تر

به لطف سوی منش کن روانکه باقی عمر

مرا به بوی برادر چه جان بود در بر

امید دیگرم اینست و ناامید نیم

که تا جهان بودی خسرو جهان پرور

به اهل بیت محمد که ذیل طاهرشان

بود ز پردهٔ چشم فرشتگان اطهر

به آب چشم یتیمان کربلا که بود

بر او درخت شفاعت از آن خجسته ثمر

به دفتر کرامت نام این گدا بنگار

به حال محتشم ای شاه محتشم بنگر

چنان به کام تو باشد که گر اراده کنی

سفال زر شود و خاک مشک و خار گوهر

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - قصیدهسهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآسا
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - وله ایضارفتی به حرب باد رفیقت درین سفر
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - ایضا فی مدحوقت کم بختی که مرغ دولتم می‌ریخت پر
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - تجدید مطلعای به فر ذات بی‌همتا دو عالم را مقر
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - ایضا در مدح شاه‌زاده پریخان خانم فرمایدگشت در مهد گران جنبش دهر آخر کار
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح شاهزاده پریخان خانم بنت شاه طهماسب صفویدارم از گلشن ایام درین فصل بهار
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - این قصیدهٔ را به جهت محمد نامی گفتهبه ساحل خواهد افتادن دگر بار
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - ایضا من نتایج طبعه فی مدح سلطان الافهم محمد امین سلطان ترکمانبیماریی به پای حضورم شکسته خار
همه‌ی قصاید ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.