پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - این قصیدهٔ را در مدح خواجه آصف صفات ابوالقاسم بک وزیر گفته‌اند

چرخ را باز مه روی تو حیران دارد

که مه یک‌شنبه انگشت به دندان دارد

حاجبت کرده بزه قوس نکوئی و هلال

سر به زانوی حجاب از اثر آن دارد

در شفق نیست مه نو که دگر ساقی دور

جام لبریز به کف از می رخشان دارد

برمه عید نخواهم نظر کس که تمام

صورت دایره غبغب جانان دارد

شب عید است و دگر شاطر گردان ز هلال

کشتی نقره به دست از پی دوران دارد

سزد ار سیم کواکب دهدش دور که او

سمت شاطری آصف دوران دارد

صاحب سیف و قلم کز قلم و سیفش خصم

همچو مریخ و عطارد تن بی‌جان دارد

مرکز دایرهٔ ملک ابوالقاسم بیک

که ز آصف صفتی عز سلیمان دارد

آن که از عین شرف نقطهٔ نوک قلمش

فخر بر مردمک دیدهٔ اعیان دارد

و آن که از فرط عطا رشحهٔ کلک کرمش

طعنه بر موهبت قلزم و عمان دارد

مدعی دارد از آن آه ز دستش که به دست

خامهٔ داوری و خاتم فرمان دارد

بحر الطاف وی آن قلزم گوهرخیز است

که در آن عدد ریگ بیابان دارد

دجلهٔ همتش آن بحر سحاب‌انگیز است

که گوهر بیشتر از قطرهٔ باران دارد

ای قدر قدر قضا رتبه که معمار ازل

عالمی را ز وجود تو به سامان دارد

توئی آن شمع فلک بزم ملک پروانه

که جهانی ز تو پروانهٔ احسان دارد

رشحهٔ کلک درو سلک تو روحیست روان

که ترشح ز سرچشمهٔ حیوان دارد

قصر قدر تو بنائیست که یک ایوانش

وسعت عرصهٔ این کاخ نه ایوان دارد

بام ایوان تو عرشیست که هر کنگره‌اش

صد کتک دار بسان مه و کیوان دارد

فلک آراسته نه خر گه والا که در آن

والئی همچو تو بنشیند و دیوان دارد

آصفا تا شده‌ای واسطهٔ عزت من

دشمن اعراض ازین واسطه چندان دارد

که اگر شق شود از غم چو قلم نیست محال

و گر از غصه چو نالی شود امکان دارد

تا به ذیل کرمت دست توسل زده‌ام

سیل اشک از مژه‌اش سر به گریبان دارد

جگر حرب ندارد بمن اما ز حسد

پاره پارهٔ جگری بر سر مژگان دارد

محتشم را که خرد داشته بر مداحی

سبب اینست که ممدوح سخندان دارد

نیست در بند زر و سیم که از نقد سخن

یک جهان گنج نهان در دل ویران دارد

در مدیح تو که نامت شرف دیوان‌هاست

اهتمام از پی آرایش دیوان دارد

تا به دریای هوا کشتی زرین هلال

گذر از گردش این گنبد گردان دارد

کشتی جاه تو را فیض دعای فقرا

سالم از تفرقه و امن ز طوفان دارد

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مدح شاه طهماسب صفویتا بدن دستگاه جان باشد
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - تجدید مطلعملک اگر جسم و عدل جان باشد
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله من جواهر المنظوماته فی مدح محمدخان ترکمان گفتهزمانه را دگر آبی به روی کار آمد
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - وله فی در الفاظه فی مدیحه ایضاشب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - قصیدهٔ در مدح نظام‌شاه پادشاه دکنچون شاه نطق دست به تیغ زبان کند
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - ایضا فی مدح مختارالدوله میرزا شاه ولیسدهٔ آصفیش بود سلیمان به سجود
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - وله ایضا قصیدهبر آصف سخی دل به اذل بود سه عید
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - ایضا فی مدح شاهزاده مظفرلوا سلطان حمزه میرزا گفتهز پرگار فلک نقشی به روی کار می‌آید
همه‌ی قصاید ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.