پرش به محتوای اصلی
مسعود سعد سلمان مسعود سعد سلمان

قصاید

شمارهٔ ۲۵۷ - مدیح دیگر از آن پادشاه

مگر که هجران هست از چهار طبع جهان

که چار طبع مرا داد هر زمان هجران

دلم پر آتش گردید و گشت دیده پر آب

تنم چو باد سبک گشت و سر چو خاک گران

ببرد جانم جانان و زنده ماندم من

که دید هرگز در دهر زنده بی جان

عجب نباشد اگر زنده ام که در تن من

مرکب است ز هجران او چهار ارکان

چو شد حرارت عشقش بر این دلم غالب

از این دو دیده گشادم من اکحل و شریان

اگر حرارت کمتر شود به رفتن خون

چرا حرارت من شد فزون ز رفتن آن

شبی گذشت مرا دوش دور از آن دلبر

سیاه و تیره چو دیدار و فکرت شیطان

سیه نبود ولیکن مرا سیاه نمود

سیاه باشد خود روز عاشق حیران

به چشم همچو هم آمد مرا سیاه و سپید

به حکم هر دو چو هم بود آشکار و نهان

چنان نمود به چشم من از درازی شب

نبود خواهد گویی که هرگزش پایان

چو خیل پروین بر آسمان پدید آمد

بنات نعش نهان شد ز گنبد گردان

پگاه دلبر دلجوی من ز حجره خویش

نهاد دست بر آن روی بیروان و توان

ز لعل و شکر در وی دمید باد به هم

هزاردستان گفتی که می زند دستان

چو گشت گویا آن بی زبان هزار آواز

گل مورد او گشت لاله نعمان

نگر چه گفت مرا گفت مرمرا درنی

که خیز و برجه مسعود سعدبن سلمان

مدیح گوی که فردا به شادکامی و لهو

شراب خواهد خوردن خدایگان جهان

سر ملوک جهان تاج خسروان محمود

که هر چه گویمش از مدح هست صد چندان

خدایگانی و شاهی که مدح و خدمت او

گزیده چون هنرست و ستوده چون احسان

به گاه بخشش مانند عیسی مریم

به گاه کوشش مانند موسی عمران

دو دست او به گه بزم بر ولیش جنان

حسام او به گه رزم بر عدو ثعبان

زمین شود چو هوا و هوا شود چو زمین

چو شد گران و سبک شاه را رکاب و عنان

خدایگانا شاها کیا تو آن ملکی

که در کمال تو عاجز شدست وصف و بیان

زمانه حرزی سازد همی از آن نامه

که سیف دولت محمود باشدش عنوان

به کشوری که به نامت کنند خطبه ادا

درو نبینند از قحط و از نیاز نشان

هر آن بنا که به نامت نهند بنیادش

به عمرها نکند دست حادثه ویران

هر آن دیار که ویران کند سیاست تو

فلک نداند کردنش هرگز آبادان

ز رای تست همه معجزات دهر پدید

ز لفظ تست همه مشکلات چرخ عیان

به نزد دست تو بسیار سوزیان اندک

به نزد تیغ تو دشوار روزگار آسان

همیشه تا بود از آسمان زمین ساکن

کند به گرد زمین آسمان همی دوران

به قدر و رفعت مانند آسمان بادی

چو آسمانت روانت باد بر جهان فرمان

سپهر با تو بکرده به مملکت بیعت

زمانه با تو ببسته به خسروی پیمان

به عون دولت عالم به دوستان بسپار

به تیغ نصرت گیتی ز دشمنان بستان

بزن به باغ جلالت سرای پرده فتح

درو بگستر از انصاف و عدل شادروان

بساط خسروی اندر جهان فرو گستر

علامت ملکی از سپهر بر گذران

ز ملک خویش بناز و عدل خود برخور

به کام و لهو بپای و به عز و ناز بمان

تو شادمانه و سلطان اعظم ابراهیم

به روزگار تو همواره خرم و شادان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۵۹ - باز در مدح آن شهریاربه سوی هند خرامید بهر جستن کین
  2. شمارهٔ ۲۶۰ - مدح ثقة الملک طاهربن علیکرد همتای روضه رضوان
  3. شمارهٔ ۲۶۱ - مدیح منصوربن سعیددوش گفتی ز تیرگی شب من
  4. شمارهٔ ۲۶۲ - ارسلان بن مسعود را ستایدز خورشید روی ملک ارسلان
  5. شمارهٔ ۲۶۳ - مدیح سیف الدوله محمودای تو را خوانده صنیع خود امیرالمؤمنین
  6. شمارهٔ ۲۶۴ - درود بر خواجه احمد بن حسنشاد باش ای زمانه ریمن
  7. شمارهٔ ۲۶۵ - مدح شیرزادراست کن طارم کاراسته شد گلشن
  8. شمارهٔ ۲۶۶ - مدح سیف الدوله محموددو مساعد یار و دایم جفت و با هم همزبان
همه‌ی قصاید ←

مسعود سعد سلمان درباره‌ی مسعود سعد سلمان

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.