پرش به محتوای اصلی
ملا مسیح ملا مسیح

رام و سیتا

بخش ۹۳ - جنگ رام با راون و بیهوش شدن راون به زخم تیر رام و گریزاندن بهلبان رت راون در قلعۀ لنکا

برادر را به میدان چون زبون دید

چو آتش کسوت آهن بپوشید

سلیمان درع داوودی به بر کرد

چو افسر مغفر همت به سر کرد

ندیده دیدهای زین ماجرا سخت

سلیمان بر زمین و دیو بر تخت

حریف یکدگر شد رام و راون

بجنبید از دو سو پولاد و آهن

به مرگ راون آمد آن زمان فال

که با عیسی مقابل گشت دجال

چو بگرفته کمان بر دست از دوش

ز شست او ظفر شد حلقه در گوش

خدنگ رام بر عفریت بی دین

تقدم جسته از زخم شیاطین

به سر در پیش رو افکنده ده سر

چو یاجوج از پس سد سکندر

به هر سو کرد رو آن صاحب اقبا ل

ظفر چون سایه می رفتی ز دنبال

ز دست برد او شد دیو بی پا

چو از ملسا زبان از نار ترسا

زبون شد اهرمن آخر ز جمشید

که شیر برف نارد تاب خورشید

نیارد ظلمت شب پیش خور تاب

ناستد رو به روی شعله سیماب

کجا با فربهی پهلو زد آماس

یخ دی کی تواند سفتن الماس

چو شد مدهوش راون رت بهلبان

گریزانده سوی لنکا ز میدان

گریزان شد بسان سایه از نور

چو درد سر ز می از طبع مخمور

چو دشمن شد گریزان رام آزاد

تعاقب کرد لختی باز استاد

ولی چون دید نیکو پیش و پس را

ندید از نامداران هیچ کس را

به گردش از سپهداران لشکر

ببیکن بود و هنونت ظفر ور

یقین دانست کایشان کشته گشتند

به خون آغشته بر هم پشته گشتند

به زاری باز پرسید از ببیکن

که گویی کشته شد امروز لچمن

ازین غم خون من در دل زند جوش

که چونست آن جوان؛ شیر ظفر کوش

به پالیدن در آمد کشتگان را

که بردارد تن هر خسته جان را

به خون پیمانه های عمر لبریز

اجل میخوار و ساقی خنجر تیز

برادر را به میدان یافت خسته

چو عهد ماهرویان دل شکسته

بجز نام ی نمانده در حیاتش

وجود بر عدم کرده بر آتش

پی تدبیر او درماند برجای

که بی لچمن چه باشد حال من وای

همی گفت از کمال مهربانی

که ما را بر سر آمد زندگانی

اگرچه بعد فتح شهر لنکا

شود آب حیاتم وصل سیتا

نخواهم زبست هرگز بی برادر

که بود او مر مرا با جان برابر

فدایم کرد جان نازنین را

نیارم تاب مرگ این چنین را

زدوده آه و افغان جگر سوز

شب آمد بر سر رامِ سیه روز

به گوشش گفت جامون و ببیکن

که چندین غم مخور از زخم لچمن

نه هر دردی دوایی دارد آخر؟

نه هر رنجی شفایی دارد آ خر؟

خردمندی، مشو دیوانه چون مست

مکن ماتم که جان اندر تنش هست

چو مردان در علاج او همی کوش

چو زن تا کی به گریه گم کنی هوش

دل دانا که در عقل سفت ه است

ز یک دم صد هزار امید گفت هاست

پی زخمش سراپا دل فگارم

به خاطر آنچه آید عرض دارم

علاج غیر ازین نبود که حالی

رود هنونت در کوه شمالی

گیاهایی که د ارد طبع تریاک

به آب زندگانی رسته زان خاک

بود جانداروی خسته بدنها

برآرد خود به خود پیکان ز تنها

اگر پیش از طلوع نور خورشید

بیارد آن گیاها ن هست امید

که زهر زخم را تریاک گردد

وگرنه خسته مشت خاک گردد

نشان آن گیاها ن هست مشهور

که در شب شمع سان باشند پر نور

ادامه‌ی رام و سیتا

  1. بخش ۹۵ - بیدار کردن کنب کرن برادر خود را از خواب برای جنگ رام و بیدار شدن کنب کرنکمر بشکست راون را ز اندوه
  2. بخش ۹۶ - پند دادن کنب کرن راون را و اعراض شدن راون از اوزمین بوسید و گقت ای شاه دیوان
  3. بخش ۹۷ - جنگ کردن کنب کرن با هنومان و خوردن چندین هزار میمونان را و جنگ کردن میمونان با کنب کرنچو عزم رزم گشته در دلش جزم
  4. بخش ۹۸ - خلاص کردن خود را شاه میمون از بند کنب کرن و کشته شدن کنب کرن به دست رام از زخم تیربه میدان بازگشته دیو خونخوار
  5. بخش ۹۹ - جنگ رام با راون و کشته شدن راون به دست رام به تیرهای هلاهل که سهیل داده بودسحر کز تیغ خورشید ظفر کوش
  6. بخش ۱۰۰ - آوردن دمودری زن راون سیتا راچو راون کشته گشت و فتح لنکا
  7. بخش ۱۰۱ - پادشاهی دادن رام ببیکن را و رفتن در شهر لنکاچنین گویند روز فتح لنکا
  8. بخش ۱۰۲ - آمدن اندر با دیوته های هر سه لوک به مبارکبادی رامچو رام از فتح لنکا دل بپرداخت
همه‌ی رام و سیتا ←

ملا مسیح درباره‌ی ملا مسیح

شیخ سعدالله مسیح پانی‌پتی یا خیرانوی شاعر هندی، معاصر شاه جهان و جهانگیرشاه از شاهان گورکانی هند بوده و با ادیبان معاصر خود از جمله شیدا، صائب و مقرب‌خان روابط حسنه‌ای داشته است. او دوازده سال در بنارس اقامت گزیده و به مطالعهٔ زبان و ادبیات سانسکریت پرداخته بود که این دوران در استفادهٔ فراوان از واژه‌های سانسکریت و هند...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.