پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

مثنویات

شمارهٔ ۸۰ - جدائی افگندن تیغ زبان بد گویان میان عاشق و معشوق، و روان شدن دول رانی از خانهٔ دولت سوی کشک لعل، و در فراق خضر خان، از دود آه، کوشک لعل را سیاه گردانیدن

چو اصحاب غرض گفتند هر چیز

فراوان بیخت با نو آن غرض نیز

صواب آن شد کزان فردوس پر نور

به قصر لعل سازد جای آن حور

شه آن دم بود حاضر پیش استاد

کتاب عاشقی را شرح می‌داد

سخن در قصهٔ یوسف که ناگاه

خبرگوئی زلیخاش آمد از راه

مژه چون دیدهٔ یعقوب تر کرد

ز حال بیت احزانش خبر کرد

چو بشنید آن خبر جان عزیزش

نماند از جان خبر و ز هیچ چیزش

جمال یوسفی را سود بر خاک

زد از مهر زلیخا پیرهن چاک

چو گرگ بی‌گناه افتاد بیرون

همش پیراهن و هم چهره بر خون

نگار خویش راز آن چشم خون زای

حنامی می‌بست گوئی بر کف پای

پری چون دید در پا فرق جمشید

چو نیلوفر به صفرا شد ز خورشید

چو تاب آن نماندش در تن خویش

که موئی بگسلد زان مومیان بیش

بسی پیچه برید از جعد چون قیر

که آری می‌برد دیوانه زنجیر

نبد جای بریدن چون سر موی

همی برید موی خویش ازین روی

پس آن مو داد بر دستش که باری

زمن بپذیر زینسان یادگاری

پری پیکر چو کرد آن موی بر دست

از آن مویش سخن در لب گره بست

زبانش همچو موی ماند خاموش

سر موئی نماند اندر تنش هوش

بر آن مو کرد لختی گریهٔ زار

چو بارانی که بارد در شب تار

به شاه آن موی بر کف کرده می‌گفت

که ای با تار مویت جان من جفت

ز تو هر موی دل بند جهانی

کمند عقل و دست آویز جانی

مرا باید دو صد جان وفاجوی

که هر جانی ببندم در یکی موی

چو زینسان عذر خواهی کرد بسیار

شدش لابد جواب هدیهٔ یار

به صد عذر از دو دست نازنینش

کشید و داد دو انگشترینش

چو آن خاتم به دست شاه بنشست

بماند اندر دهانش انگشت زان دست

به زاری گفت چون می‌داد خاتم

که ای دستت سزای خاتم جم

به هدیه گر رضا باشد درینت

دهم انگشت با انگشترینت

ولیک انگشتری لختی بپاید

ز انگشتم وفاداری نیاید

که عالم بی تو گر خلد برین است

مرا چون حلقهٔ انگشترین است

دگر زان دادمت زینسان خیالی

که دارد از دهان من مثالی

نگهدارد گهٔ بوس نهانم

رسانیدند یکدیگر نهانی

وداع یکدگر کردند گریان

به طوفان هر دو غرق و هر دو بریان

ادامه‌ی مثنویات

  1. شمارهٔ ۸۲ - صفت داغهای جدائی، که دود از نهاد آن دو آتش زده فراق براوردهمبادا آسمان را خانه معمور
  2. شمارهٔ ۸۳ - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتنشبی چون سینهٔ عشاق پر دود
  3. شمارهٔ ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتنچو خوش باشد که یابد تشنه دیر
  4. شمارهٔ ۸۵ - خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستنبسی دیدم درین گردنده دولاب
  5. شمارهٔ ۸۶ - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خانسر فرمان سپاس باد شاهی
  6. شمارهٔ ۸۷ - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!گرت در سینه چشمی هست روشن
  7. شمارهٔ ۸۸ - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»شراب عشق بازان آب تیغ است
  8. شمارهٔ ۸۹ - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!ایا چشم و چراغ دیدهٔ من
همه‌ی مثنویات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.