پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

مثنویات

شمارهٔ ۷۹ - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن

صبا چون باغ را پیرایه نو کرد

دل بلبل به روی گل گرو کرد

درین موسم که از دل‌های پر سوز

به شسته گرد غم باران نوروز

دل شاه از جدائی ریش مانده

گرفتار هوای خویش مانده

اگر بشنیدی از مرغی نوائی

برآوردی به درد از سینه وائی

به هر سوی که ابری سر کشیدی

چو ابراز دیده بارانش چکیدی

تمام ار باز رانم شرح این حال

نگوم حال یک شب تا به یک سال

به فردوس حرم باغیت دلکش

که فردوس ارم نبود چنان خوش

به کشور، هر کجا، نادر نهالی

درو نوشیده از کوثر زلالی

ز گلهای خراسان گونه گونه

نموده هر یکی دیگر نمونه

دمیده برگ نازک یاسمین را

لباس پرنیان داده زمین را

بر آب نسترن نسرین شکرخند

چو دو هم شیرهٔ نزدیک مانند

ز گلهای تر هندوستان هم

شده سر گشته با دو بوستان هم

گل کوزه که دور چرخ گردان

پدید از خاک پاک هند کرد آن

گل صد برگ را خوبی ز حد بیش

نموده صدق ورق دیباچهٔ خویش

بسان دفتر شیرازه بسته

ز هر برگش سرشک شیر جسته

اگر چه پارسی نامند اینها

ولی در هند زادند از زمینها

گر این گل در دیار پارسی زاد،

چرا زونیست در گفتارشان یاد؟

بسی گلهای دیگر هندوی نام

کز ایشان بود برد مشک خطا وام

قرنفل هم ز هند ستانست ور دی

که از نام عرب شد شهر گردی

گل ما را به هندی نام زشت است

و گر نه هر گلی باغ بهشت است

گر این گل خواستی در روم یا شام

که بودی پارسی یا تازیش نام

کدامی گل چنین باشد که سالی

دهد بو دور مانده از نهالی

بتان هند را نسبت همین است

به هر یک موی شان صد ملک چین است

چه یاد آری سپید و سرخ را روی

چو گلهای خراسان رنگ بی بوی

و گر پرسی خبر از روم و از روس

از ایشان نیز ناید لابه و لوس

سپید و سرو همچون کندهٔ یخ

کز ایشان رم خورد کانون دوزخ

خطای تنگ چشم و پست بینی

مغل را چشم و بینی خود نه بینی

لب تا تار خود خندان نباشد

ختن را خود نمک چندان نباشد

به مصر و روم هم سیمین خدانند

ولی چستی و چالاکی ندانند

اگر چه بیشتر هندوستان زاد

به سبزی می‌زند چون سرو آزاد

ولی بسیار با شد سبزهٔ تر

به لطف از لاله و نسرین نکوتر

بسی زیبا کنیز سبز فام است

که صد چون سرو آزادش غلام است

نه چون طاوس بی دنبال زشت اند

که در خوبی چو طاوس بهشت‌اند

سه گونه رنگ هندوستان زمین است

سیاه وسبز گندم گون همین است

به گندم گونست میل آدمی زاد

که این فتنه ز آدم یافت بنیاد

یکی گندم به کام اندر نمک ده

ز صد قرص سپیدی بی نمک به

سیه را خود بریده جایگاه است

که اندر دیده هم مردم سیاه است

ز بهر دیده با ید سرمه را سود

سپیده عارضی رنگی است بی سود

ازین هر دو نکوتر رنگ سبز است

که زیب اختران ز او رنگ سبز است

به رنگ سبز رحمت‌ها سرشت است

که رنگ سبز پوشان بهشت است

دل اندر سبزه‌ها بی گل شکیباست

گلی بی سبزه در بستان نه زیباست

به رنگ سبز زین بهتر چه مقدار

که از نام خضر خان دارد آثار

خدایا تا گیاها سبز رویست

خضر در باغ و سبزه چشمه جویست

خضر خان با دو دیولدی رانی

به هم چو خضر و آب زندگانی

خضر خانی که نورسته درختش

به آب زندگی پرورده بختش

گلش بی آب از تاب درونی

جگر باران ز نرگسهای خونی

در آن خرم بهار خاطر افروز

بگردان چمن می‌گشت یک روز

چو مرغان نالهای زار می‌کرد

دل مرغان باغ افگار می‌کرد

ز آهی کز دل غمناک می‌زد

همه گلها گریبان چاک می‌زد

گل کر نه شگفته بر درختان

به بوی خوش چو خلق نیک بختان

چو در رفت آن نسیم اندر دماغش

به سینه تازه شد دیرینه داغش

به زاری گفت کای گل کاشکی من

گیاهی بودمی، چون تو، به گلشن

که تو آنجا گذر داری و من نی

گل آنجا محرم است و نارون نی

از آن گل کاوست در صد پردهٔ مستور

من مسکین به بوئی قانع از دور

چه بختست این که تو از بخشش غیب

خزی که در گریبان گاه در جیب

جوابش را دهان کر نه بشگفت

که آخر کرنه هم بشنوم گفت

بدو گویم هر آن رازی که گویی

بجویم زو هر آن حاجت که جوئی

پس آنگه گفت شه با صد خرابی

که هر باری که آنجا بار یابی

بگوئی از من نادیده کامی

به صد خون دل آلوده، سلامی

ادامه‌ی مثنویات

  1. شمارهٔ ۸۱ - صفت آرایش شهر و کشور، چون عروس، از برای تزویج شاه و شاهزادهٔ بی جفت، خضرخان، زادت خضره راسه، و شاهت وجه العدو بباسه!زهی بستان آن شه را جمالی
  2. شمارهٔ ۸۲ - صفت داغهای جدائی، که دود از نهاد آن دو آتش زده فراق براوردهمبادا آسمان را خانه معمور
  3. شمارهٔ ۸۳ - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتنشبی چون سینهٔ عشاق پر دود
  4. شمارهٔ ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتنچو خوش باشد که یابد تشنه دیر
  5. شمارهٔ ۸۵ - خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستنبسی دیدم درین گردنده دولاب
  6. شمارهٔ ۸۶ - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خانسر فرمان سپاس باد شاهی
  7. شمارهٔ ۸۷ - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!گرت در سینه چشمی هست روشن
  8. شمارهٔ ۸۸ - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»شراب عشق بازان آب تیغ است
همه‌ی مثنویات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.