پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۰۶۴

من کیستم که ورزم سودای چون تو باری

حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری

کار خود است ما را بار غمت کشیدن

خوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری

گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکن

ترسم ازین نشیند بر دامنت غباری

زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانش

کاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری

گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمت

گل را چه برگ باشد در معرض نو باری

ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما را

که امروز اگر خم آری هم نشکند خماری

بستیم در هوایت بر خود در هوس را

عاقل کسی که نبود دربند غمگساری

زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشی

که کار به روز آید شام امیدواری

گر دست من بگیری گردد قلک غلامت

مه چون کمال گیرد آرندش اعتباری

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۶۶مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی
  2. شمارهٔ ۱۰۶۷ناوک غمزه چو هر سو به شتاب اندازی
  3. شمارهٔ ۱۰۶۸ندارد دلم طاقت بی توی
  4. شمارهٔ ۱۰۶۹ندانم کی به دام من در افتی
  5. شمارهٔ ۱۰۷۰نشان خاک پای او اگر می یافتم جایی
  6. شمارهٔ ۱۰۷۱نیست بهای جان بسی پیش تو چون کشد کسی
  7. شمارهٔ ۱۰۷۲ورای آن چه سعادت بود که ناگاهی
  8. شمارهٔ ۱۰۷۳وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.