پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

قصاید

شمارهٔ ۹ - جام جهان بین

زد ابر دگرباره به گلزار خیم را

گسترد ابر فوق چمن ظل کرم را

چون صیرفیان ریخت ز بس درهم و دینار

برد از دل مفلس غم دینار و درم را

از فرّ و بها ساحت گلزار نک امروز

بس طعنه که راند همه دم باغ ارم را

در باغ کنون بلبل و گل از در الفت

گویند بهم شرح دل افکاری هم را

گل جشن طرب چید دگر باره به بستان

گردید قرین باز همی عیش و نعم را

ابنای زمان نیز پی عشرت و شادی

یکسوی نهادند همه محنت و غم را

صحرای ختن هست تو گویی ره گلشن

از بس که ببخشد اثر نافه شمم را

از نغمه زیر و بم مرغان خوش آهنگ

بنواخته هر سو بنگر ساز و نغم را

شمشاد نگه کن که چه فرخنده و شادان،

افکنده بپا، طرّه پر حلقه و خم را

بر شاخ شجر بین که چو میران ممالک

ز اشکوفه به سر بر زده قرطاس رقم را

بگرفته ز نو لاله به کف جام جهان بین

دارد مگر او داعیه حشمت جم را

نوروز شد و بار دگر کاوه اردی

بر کینه ضحاک دی افراخت علم را

دی کز ره بیداد بر اطفال ریاحین

ناشسته لب از شیر روا داشت ستم را

نک خسرو و اردیش به پاداش ستم ها

بر کینه همی سخت بیفشرد قدم را

از سبزه نورسته و از لاله نوخیز

آماده پی غارت دی کرد حشم را

دی نیز ز رعبی که به دل داشت ز اردی

دم هیچ نیاراست زدن لا و نعم را

از چاره فرو ماند و چو بدخواه اتابک

پیمود به ناچار ره کوی عدم را

هان دادگرا، ای که بتأیید تو گردون

بنهاد، ابر تارک من تاج همم را

پیوند تو با شاه عرب هست و لیکن،

در ملک وزیر آمده ای شاه عجم را

دانی که در این ملک چسان می گذرانم

روز و شب و شام و سحر و لحظه و دم را

عمری است که خواهم غم دل عرضه کنم، لیک

نتوانم از این عهده برآورد قلم را

لختی نظر انداز تو در ساحت گیتی

بنگر چه تقاضاست مر این دهر دژم را

شیران همه از گرسنگی مرده و روبه

در شهر بیاکنده ز مردار شکم را

روباه که بودی همه دم طعمه شیران

نک طعمه شمارد همه شیران غژم را

گرگان که بدندی همه بر خیل غنم چیر

هان چیره به گرگان بنگر خیل غنم را

کالای هنر بس که کساد است در این ملک

کس در به بهایش ندهد نیم درم را

زین پستی و بالاییم آری نبود باک

کم عون تو تریاق بود زهر الم را

تا شام ظلم از عقب صبح منوّر

تا صبح منوّر به عقب شام ظُلم را

یاران تو دایم همه انباز سلامت

خصمان تو پیوسته قرین رنج و سقم را

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۱ - سُلطانِ اوادنی قُبابطره پر پیچ و تابت از دلم بربوده تاب
  2. شمارهٔ ۱۲ - مُنجی دور زمانماه من، ای کز رخت دایم بتاب است آفتاب
  3. شمارهٔ ۱۳ - شعله دوزخ گُل آیدروی یارم، ای خجل از تابش نور، آفتابت
  4. شمارهٔ ۱۴ - جنت کوی اوزلف دلدار من، ای سلسله ها گشته اسیرت
  5. شمارهٔ ۱۵ - داور کشور جانای سهی سرو که هر سوی به نازت گذر است
  6. شمارهٔ ۱۶ - فرش و عرشوصفت ای شاه برون از حد درک بشر است
  7. شمارهٔ ۱۷ - دامنی از اخترکانای سهی سرو، که هر سوی بنازت گذراست
  8. شمارهٔ ۱۸ - روضه خلدجنت این، یا فضای گلزار است
همه‌ی قصاید ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.