پرش به محتوای اصلی
کمال‌الدین اسماعیل کمال‌الدین اسماعیل

قصاید

شمارهٔ ۱۰۳ - و قال ایضاً یمدحه

هزار جان مقدّس غریق نعمت و ناز

نثار صدر قوی شوکت ضعیف نواز

بلند پایه بزرگی که دست بخشش او

ز ساحت دل ما برکشید بیخ نیاز

زهی چو آتش طبعم سپر فکنده بر آب

زرشک خاطر تو آفتاب آتشباز

تویی که پنجۀ نصرت بباغ پیروزی

همی کند در دولت بروی بخت تو باز

ز فیض طبع بود بخشش تو چون خورشید

نه همچو شمع که نوری دهد بسوز و گداز

اگر نه بانی کلکت کنند دمسازی

چهار تای عناصر نیاورند بساز

فروغ خاطر تو گر بخشت خام رسد

چو آبگینه دلش در میان نهد همه راز

سیه سپیدی توقیعت از جهان برداشت

سیاه کاری فقر و سپید کاری آز

خط تو سر قفا فاش میکند همه جای

ز مشک ناب عجب نیست گر بود غمّاز

بعهد معدلتت کی حدیث بط کردی ؟

اگر نبودی نادان و چشم دوخته باز

ز صبحدم همه تصدیق باشد و تحسین

سحرگهان که کنم ورد مدحتت آغاز

هلال وار سر از چنبر تو کی تابم؟

شعاع مهر تو در گردنم کمند انداز

رسید وقت که فریاد آن رسی صدرا

که جان ز غصه بداد و نمی دهد آواز

چو کار ساز همه کس تویی به مال و بجاه

تواضعی کن و یک دم بکار من پرداز

تو گیر خود که چو چنگم زدن همی سازد

چو ساعتی بزدی نیز یک دمم بنواز

چه کم شود ز تو؟ یک روز خوش خوشم واپرس

برای صید چو من مرغ دانه یی در باز

چه مایه صیت بود در فکندن چو منی؟

شگرف کاری اگر می کنی مرا بنواز

منم که تیر فلک نکته های سر تیزم

بسان پیکان بر سر نهد بصد اعزاز

اگر نبوّت اهل سخن کنمئ دعوی

مرا معانی باریک بس بود اعجاز

مگر که فضل و هنر مانعند، اگر نه چرا؟

مرا چو بی هنران نیست از تو نعمت و ناز

برنج حرمان ننهادمی تن ار بودی

درین قضّیتم از خاص و عام یک انباز

نه مرد جور توام من، در اصطناع افزای

نه خوی تست درشتی، باستمالت یاز

منم ز اهل هنر یادگار در عالم

حقیقتست که می گویم این سخن نه مجاز

زمانه خود پی کار منست فارغ باش

همین بسست که از تو نیافت خطّ جواز

گرفتم آنکه مرا نیست هیچ استحقاق

گرفتم آنکه بدانش ز کس نیم ممتاز

ز من بصورت تمثیل نکته یی بشنو

بلفظ مختصر اندر نهایت ایجاز

اگر ستوری بر آخور جوانمردی

رسد نوبت پیری بروزگار دراز

برون نراندش از پایگاه خود بجفا

گرش ندارد چون دیگران بآلت و ساز

وگرچه ناید ازو خدمت رکاب بشرط

ازو علوفۀ معهود هم نگیرد باز

ازین سخن غرض من منال مالی نیست

که کرده ام در حرص و طمع بخویش فراز

گره زابرو یگشای و چشم خشم ببند

پس ارتو خواهی کارم بساز و خواه مساز

به هیچ نه ز تو قانع شدم؟ دریغ مدار

بعشق دل ز پیت می دوم تو نیز متاز

حقوق بنده بسی هست ، پیش چشم آور

عتاب و خشم ز حد رفت ، سوی پشت انداز

چو هست فرصت انعام مغتنم دارم

که نیست منز اقبال بی نشیب و فراز

همیشه باد چنان کآورند سوی درت

گرفته کام جهان اختران بدندان باز

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰۵ - وقال ایضاٌفی الموعظةچه داری ای دل؟ از این منزل ستم برخیز
  2. شمارهٔ ۱۰۶ - و قال ایضآ یمدحهای هنر پروری که ذات ترا
  3. شمارهٔ ۱۰۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعدزبان چگونه گشایم بذکر شکر و سپاس
  4. شمارهٔ ۱۰۸ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعدسزد که تا جور آید به بوستان نرگس
  5. شمارهٔ ۱۰۹ - وقال ایضایمدح السلطان علاءالدنیا والدین تکش بن خوارزمشاه انارالله برهانهای ز رایت ملک و دین در نازش و در پرورش
  6. شمارهٔ ۱۱۰ - و قال ایضاًبخشید خواجه دوش مرا اسب خاص خویش
  7. شمارهٔ ۱۱۱ - وقال ایضاً یمدح الامیر الکبیر السعّید ضیاء الدّین احمد بن ابی بکر البیا بانکیدرست گشت همانا شکستگّی منش
  8. شمارهٔ ۱۱۲ - وله ایضاًنکبت دانش است دولت موش
همه‌ی قصاید ←

کمال‌الدین اسماعیل درباره‌ی کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل فرزند جمال‌الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی (۵۶۸-۶۳۵ ه.ق) به اعتقاد بعضی آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران است که در جریان حمله مغول و به دست آنان کشته شد. پدرش (جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی) نیز از شعرای بزرگ ایران است. دیوان کمال‌الدین اسماعیل به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دس...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.