پرش به محتوای اصلی
جیحون یزدی

قصاید

شمارهٔ ۳۷ - وله

ای چهره و لعل تو یکی نور و یکی نار

از نور توام آذر و از نار تو آزار

رخسار تو نوری‌ست که هی نار دهد بر

لب‌های تو ناری‌ست که هی نور دهد بار

ای خط تو چون مور ولی مور دل‌آشوب

وی زلف تو چون مار ولی مار تن‌اوبار

از مار تو نالان و ضعیفم همه چون مور

وز مور تو پیچان و ذلیلم همه چون مار

تا حسن تو گشته چو صمد شهره به اسلام

تا نقش تو کرده چو صنم جلوه به کفار

زنار گروهی شده از شوق تو تسبیح

تسبیح فریقی شده از عشق تو زنار

عیسی برد ار علت و بیضا کند ار گرم

لعل و رخت این گونه نباشد به کردار

بیضاست عذار تو و زلفین تو لرزان

عیسی است لبان تو و چشمان تو بیمار

سبز است اگر سرو و سپید است اگر ماه

در قد تو و خد تو برعکس بود کار

پرسیم بود سرو تو زآن جسم چو زیبق

پر سبزه بود ماه تو زآن خط چو زنگار

معروف بود روی تو بر لالهٔ خودروی

موصوف بود موی تو بر نافهٔ تاتار

گر روی تو شد لاله مرا از چه به دل داغ

ور موی تو شد نافه مرا از چه جهان تار

گیرم که بود چشم تو نخجیر به آیین

گیرم که بود زلف تو زنجیر به هنجار

گر چشم تو نخجیر منم از چه رمیده

ور زلف تو زنجیر منم از چه گرفتار

از روی تو در رزم دهم پشت به میدان

بی پشت تو در بزم نهم روی به دیوار

از روی توام بیم و به پشت توام امید

ادبار تو اقبالم و اقبال تو ادبار

صد قوم ز جمعیت خالت به دلی ریش

صد خیل ز سرمستی چشمت به تنی زار

گر حال تو شد جمع چه تاوان به پریشان

ور چشم تو شد مست چه تقصیر به هشیار

شیرینی و شوری ز نمک خیزد و شکر

وز این دو لب و روی تو شد مختلف آثار

روی نمکینت همه ترش است به جلوه

لعل شکرینت همه تلخ است به گفتار

ابری‌ست دو زلفت که از او دیدهٔ من تر

برقی‌ست دو چهرت که از او کلبهٔ من تار

گر زلف تو شد ابر منم از چه مَطَرریز

ور چهر تو شد برق منم از چه شرربار

تا چند کنی فخر ز ابرو به مَهِ نو

کاین دعویِ کم را نسزد شبههٔ بسیار

ابروی تو به از مه نو لیک مه نو

شرمنده ز نعل قرس قدوه ابرار

نوباوهٔ عبدالعلی راد محمد

مستوفی ملک ملک و زبدهٔ احرار

آن صدر قَدَر قَدْر که صد همچو مه و بدر

یُمنِ قدم و یُسرِ کفش راست پرستار

حشوی زبرات وی و آفاق گرانسنگ

فردی ز سیاق وی و کونین سبکبار

لوحی‌ست به نزد قلمش قرصهٔ خورشید

فرشی‌ست به زیر قدمش گنبد دوار

خلاق فلک راست کهین بندهٔ مجبور

مخلوق زمین راست مهین خواجهٔ مختار

ای مصدر انعام و تکلف که نباشد

در صورت جمع تو به جز خرج پدیدار

شد مفردهٔ دفترِ اسهامِ حوادث

از عدل تو من ذلک افنای ستمکار

فهرست سدادی تو از آن فکرت نقاد

عنوان صلاحی تو از آن طبع هشیوار

در هندسهٔ حفظ تو اشکال ریاضی

چون نقش صور بر فلک آینه کردار

بر خوان تو همرنگ چه مملوک و چه مالک

با برتو همسنگ چه قطمیر و چه قنطار

خود یزد چه باشد نبود گر چو تواش میر

خود چیست صدف گر ندهد لؤلؤ شهوار

میرا تو گهرسنج و خردمندی و دانی

کامروز چو جیحون نزند کس دم از اشعار

لیکن من از این نام ندیدم به جز از ننگ

چون بخت بخوابد چه کند دیدهٔ بیدار

تا برز بر قامت ترکان شکر لب

شیرین بود آن پشت به خم طرّهٔ طراّر

احباب تو بر تخت نعم باد سرافراز

اعدای تو از دار نقم باد نگونسار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۹ - ولهنوروز در رکاب ولیعهد کامگار
  2. شمارهٔ ۴۰ - ولهبستم چو زی گشاده رواق ملک کمر
  3. شمارهٔ ۴۱ - ممدوح این قصیده معلوم نیستای بروی و خوی تو برج مه و چرخ اثیر
  4. شمارهٔ ۴۲ - در تهنیت عید رمضانمه شوال چو برکوه فرابست کمر
  5. شمارهٔ ۴۳ - ولهبه صفاهان چو ز ری پور ملک آید باز
  6. شمارهٔ ۴۴ - مطلع ثانیای خدیویکه وجودت زخدائی اعزاز
  7. شمارهٔ ۴۵ - ولهسزد که یزد نوازد به بام گردون کوس
  8. شمارهٔ ۴۶ - درحیرت از حوادث کون و فساد و مدح محبوب خالق اکبر موسی بن جعفر (ع)خرد طبل تحیّر زن شبی خواندم به میدانش
همه‌ی قصاید ←

درباره‌ی جیحون یزدی

میرزا محمد جیحون یزدی ملقب به «نواب»، مشهور به «تاج‌الشعرا» و متخلص به «جیحون» (زادهٔ ۱۲۵۰ قمری در یزد، درگذشتهٔ ۱۳۰۱ قمری در کرمان) یکی از شاعران مشهور یزدی دوره قاجار بود. وى تحصیلات متداول را در زادگاهش یزد گذراند اما ترک وطن کرد و چندى در ایران، هندوستان و اسلامبول به اقامت داشت. وی سرانجام در کرمان اقامت گزید و د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.