پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

قصاید

شمارهٔ ۸

منم که تاج سر چرخ خاک پای من است

چو ذره رقص کنان مهر در هوای من است

قطار روز و شب افتاده سایه و نوری

ز اوج کنگره کاخ کبریای من است

به آفتاب کجا سر درآورم که چو او

هزار خشت زر افتاده در فضای من است

ز ماه کاسه به کف هر شب از شهاب عصا

فلک طواف کنان گرد در گدای من است

نه شب به ماه بود حاجت و نه روز به مهر

چنین که روی زمین روشن از ضیای من است

ز یمن بزم شه و ساقیان حور نژاد

حریم روضه رضوان حرمسرای من است

کند نزول ز من هر زمان به جای دگر

چه لطف ها که ز هر منزلش به جای من است

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار
  2. شمارهٔ ۱۱ - قصیدهٔ جلاء الروح در جواب قصیدهٔ مرآت الصفا یا بحرالابرار یا قصیدهٔ شینیهٔ خاقانیمعلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش
  3. شمارهٔ ۱۲اصبحت زایرا لک یا شحنة النجف
  4. شمارهٔ ۱۳چو پیوند با دوست می خواهی ای دل
  5. شمارهٔ ۱۴نسیم جان شنوم گوییا ز عالم دل
  6. شمارهٔ ۱۵سلام علیک ای نبی مکرم
  7. شمارهٔ ۱۶جاه داری جاهل آسا در سر ای کامل مدام
  8. شمارهٔ ۱۷سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم
همه‌ی قصاید ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.