پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۲۲ - آمدن رسولان پادشاهان اطراف غیر از مصر به خواستگاری زلیخا و تنگدل گشتن وی از نومیدی آن

به دارالملک گیتی شهریاران

به تخت شهریاری تاجداران

به دل داغ تمنای تو دارند

به سینه تخم سودای تو کارند

به سوی ما به امید قبولی

رسیده ست اینک از هر یک رسولی

بگویم داستان هر رسولت

ببینم تا که می افتد قبولت

به هر کشور که افتد در دلت میل

تو را سازم به زودی شاه آن خیل

پدر می گفت و او خاموش می بود

به بوی آشنایی گوش می بود

خوشا گوش سخن کردن ز جایی

به امید حدیث آشنایی

ز شاهان قصه ها پی در پی آورد

ولی از مصریان دم برنیاورد

زلیخا دید کز مصر و دیارش

نیامد هیچ قاصد خواستگارش

ز دیدار پدر نومید برخاست

ز غم لرزان چو شاخ بید برخاست

به نوک دیده مروارید می سفت

ز دل خونابه می بارید و می گفت

مرا ای کاشکی مادر نمی زاد

وگر می زاد کس شیرم نمی داد

ندانم بر چه طالع زاده ام من

بدین طالع کجا افتاده ام من

اگر بر خیزد از دریا سحابی

که ریزد بر لب هر تشنه آبی

چو ره سوی من لب تشنه آرد

به جای آب جز آتش نبارد

ندانم ای فلک با من چه داری

چو خویشم غرق خون دامن چه داری

گرم ندهی به سوی دوست پرواز

ز وی باری چنین دورم مینداز

گر از من مرگ خواهی مردم اینک

ز بیداد تو جان بسپردم اینک

وگر خواهی مرا در رنج و اندوه

نهادی بر دلم صد رنج چون کوه

به زیر کوه گاهی چند باشد

به موج غم گیاهی چند باشد

دلم از زخم تو صد جای ریش است

اگر رحمی کنی بر جای خویش است

اگر من شاد اگر غمگین تو را چه

وگر من تلخ اگر شیرین تو را چه

کیم من وز وجود من چه خیزد

وزین بود و نبود من چه خیزد

اگر شد خرمنم بر باد گو شو

دو صد خرمن ازین بر تو به یک جو

هزاران تازه گل بر باد دادی

ز داغ مرگ بر آتش نهادی

کجا گردد تو را خاطر پریشان

که من باشم یکی دیگر ازیشان

به صد افغان و درد آن روز تا شب

درون غنچه وار از خون لبالب

سرشک از دیده غمناک می ریخت

به دست غصه بر سر خاک می ریخت

پدر چون دید شوق و بی قراریش

ز سودای عزیز مصر زاریش

رسولان را به خلعت های شاهی

اجازت داد لب پر عذر خواهی

که هست از بهر این فرزانه فرزند

زبانم با عزیز مصر در بند

بود روشن بر دانش پرستان

که باشد دست دست پیشدستان

زبان دهر را به زین مثل نیست

که گوید دست پیشین را بدل نیست

رسولان زان تمنا در گذشتند

ز پیشش باد در کف بازگشتند

زلیخا گرچه عشق آشفت حالش

جهان پر بود از صیت جمالش

به هر جا قصه حسنش رسیدی

شدی مفتون او هر کس شنیدی

سران ملک را سودای او بود

به بزم خسروان غوغای او بود

به هر وقت آمدی از شهریاری

به امید وصالش خواستگاری

درین فرصت که از قید جنون رست

به تخت دلبری هشیار بنشست

رسولان از شه هر مرز و هر بوم

چو شاه ملک شام و کشور روم

فزون از ده تن از ره در رسیدند

به درگاه جلالش آرمیدند

یکی منشور ملک و مال در مشت

یکی مهر سلیمانی در انگشت

که هر یک تحفه کشور ستانیست

ز شاهی خواستگاری را نشانیست

به هر جا رو نهد آن غیرت خور

بود تخت آن او و تاج بر سر

به هر کشور که گردد جلوه گاهش

بد دیهیم شاهی خاک راهش

اگر گیرد چو مه در شام آرام

دعای او کنند از صبح تا شام

وگر آرد به سوی روم آهنگ

غلام وی شوند از روم تا زنگ

بدین دستور هر قاصد پیامی

همی گفت از لب فرخنده نامی

زلیخا را ازین معنی خبر شد

ز اندیشه دلش زیر و زبر شد

که با اینان ز مصر آیا کسی هست

که عشق مصریانم پشت بشکست

به سوی مصریانم می کشد دل

ز مصر ار قاصدی نبود چه حاصل

نسیمی کز دیار مصر خیزد

که در چشمم غبار مصر بیزد

مرا خوشتر ازان باد است صد بار

که آرد نافه از صحرای تاتار

درین اندیشه بود او کش پدر خواند

پدروارش به پیش خویش بنشاند

بگفت ای نور چشم و شادی دل

ز بند غم خط آزادی دل

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۲۴ - نسیم قبول از جانب مصر وزیدن و محمل زلیخا را چون عماری گل به مصر کشیدنچو از مصر آمد آن مرد خردمند
  2. بخش ۲۵ - خبر یافتن عزیز مصر از مقدم زلیخا و به عزیمت استقبال برخاستن و لشکریان مصر را به تجمل تمام آراستنعزیز مصر چون آن مژده بشنید
  3. بخش ۲۶ - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه و فریاد برداشتن که این نه آن کس است که من در خواب دیده ام و سالها محنت محبتش کشیده امزلیخا کرد ازان چشمه نگاهی
  4. بخش ۲۷ - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندنسحرگاهان که زد چرخ مکوکب
  5. بخش ۲۸ - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایامچو دل با دلبری آرام گیرد
  6. بخش ۲۹ - آغاز حسد بردن اخوان و دور انداختن یوسف را علیه السلام از کنعاندبیر خامه ز استاد کهن زاد
  7. بخش ۳۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام که آفتاب و ماه و یازده ستاره وی را سجده می برند و شنیدن اخوان آن را و زیادت شدن حسد ایشانخوش آن کز بند صورت باز رسته
  8. بخش ۳۱ - مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازندچو گردد کشته پنهان ماند این راز
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.