پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۲۶ - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه و فریاد برداشتن که این نه آن کس است که من در خواب دیده ام و سالها محنت محبتش کشیده ام

زلیخا کرد ازان چشمه نگاهی

برآورد از دل غمدیده آهی

که واویلا عجب کاریم افتاد

به سر نابهره دیواریم افتاد

نه آنست اینکه من در خواب دیدم

به جست و جویش این محنت کشیدم

نه آنست این که عقل و هوش من برد

عنان دل به بیهوشیم بسپرد

نه آنست این که گفت از خویش رازم

ز بیهوشی به هوش آورد بازم

دریغا بخت سستم سختی آورد

طلوع اخترم بدبختی آورد

نشاندم نخل خرما خار بردار

فشاندم تخم مهر آزار بردار

برای گنج بردم رنج بسیار

فتاد آخر مرا با اژدها کار

شدم بر بوی گل چیدن به گلشن

سنان خار زد چنگم به دامن

منم آن تشنه در ریگ بیابان

برای آب هر سویی شتابان

زبان از تشنگی بر لب فتاده

لب از تبخاله موج خون گشاده

نماید ناگهان از دور آبم

فتان خیزان به سوی آن شتابم

به جای آب یابم در مغاکی

ز تاب خور درخشان شوره خاکی

منم آن راحله گم کرده در کوه

ز بی زادی به زیر کوه اندوه

شده پا شاخ شاخ از زخم سنگم

نه پای سیر نی رای درنگم

ز ناگه چشم خون آغشته من

خیالی بیند از گمگشته من

گشایم گام سوی او دلیری

بود از بخت من درنده شیری

منم آن بحری کشتی شکسته

برهنه بر سر لوحی نشسته

رباید هر زمان از جای موجم

برد گه تا حضیض و گه بر اوجم

ز ناگه زورقی آید پدیدار

شوم خرم کزو آسان شود کار

چو نزدیک من آید بی درنگی

بود بهر هلاک من نهنگی

چو من در جمله عالم بیدلی نیست

میان بیدلان بی حاصلی نیست

نه دل اکنون به دست من نه دلبر

ازانم سنگ بر دل دست بر سر

خدا را ای فلک بر من ببخشای

به روی من دری از مهر بگشای

اگر ننهی به کف دامان یارم

گرفتار کسی دیگر ندارم

به روسایی مدر پیراهنم را

به دست کس میالا دامنم را

به مقصود دل خود بسته ام عهد

که دارم پاس گنج خود به صد جهد

مسوز از غم من بی دست و پا را

مده بر گنج من دست اژدها را

ازینسان تا به دیری زاریی داشت

ز نوک هر مژه خونباریی داشت

همی نالید از جان و دل چاک

همی مالید روی از درد بر خاک

در آمد مرغ بخشایش به پرواز

سروش غیب دادش ناگه آواز

که ای بیچاره روی از خاک بردار

کزین مشکل تو را آسان شود کار

عزیز مصر مقصود دلت نیست

ولی مقصود بی او حاصلت نیست

ازو خواهی جمال دوست دیدن

و زو خواهی به مقصودت رسیدن

مباد از صحبت وی هیچ بیمت

کزو ماند سلامت قفل سیمت

کلیدش را بود دندانه از موم

بود کار کلید موم معلوم

چه حاجت گوهرت را داشتن پاس

ز نرم آهن نیاید کار الماس

چو از خار ترش دادند سوزن

چه سان گردد به خارا بخیه افکن

چو باشد آستین از دست خالی

نیاید ز آستین خنجر سگالی

زلیخا چون ز غیب این مژده بشنود

به شکرانه سر خود بر زمین سود

زبان از ناله و لب از فغان بست

چو غنچه خوردن خون را میان بست

ز خون خوردن دمی بی غم نمی زد

ز غم می سوخت اما دم نمی زد

به ره می بود چشم انتظارش

که کی این عقده بگشاید ز کارش

کهن چرخ مشعبد حقه بازیست

پی آزار مردم حیله سازیست

به امیدی نهد بر بیدلی بند

برد آخر به نومیدیش پیوند

نماید میوه کامیش از دور

کند خاطر به ناکامیش رنجور

عزیز مصر چون افکند سایه

در آن خیمه زلیخا بود و دایه

عنان بربودش از کف شوق دیدار

به دایه گفت کای دیرینه غمخوار

علاجی کن که یک دیدار بینم

کزین پس صبر را دشوار بینم

نباشد شوق دل هرگز ازان بیش

که همسایه شود یار وفاکیش

چو گیرد آب بر لب تشنه جانی

بسوزد گر نه تر سازد دهانی

زلیخا را چو دایه مضطرب دید

به تدبیرش به گرد خیمه گردید

شکافی زد به صد افسون و نیرنگ

در آن خیمه چو چشم خیمگی تنگ

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۲۸ - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایامچو دل با دلبری آرام گیرد
  2. بخش ۲۹ - آغاز حسد بردن اخوان و دور انداختن یوسف را علیه السلام از کنعاندبیر خامه ز استاد کهن زاد
  3. بخش ۳۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام که آفتاب و ماه و یازده ستاره وی را سجده می برند و شنیدن اخوان آن را و زیادت شدن حسد ایشانخوش آن کز بند صورت باز رسته
  4. بخش ۳۱ - مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازندچو گردد کشته پنهان ماند این راز
  5. بخش ۳۲ - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برندجوانمردان که از خود رستگانند
  6. بخش ۳۳ - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندنفغان زین چرخ دولابی که هر روز
  7. بخش ۳۴ - رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردندبنامیزد چه فرخ کاروانی
  8. بخش ۳۵ - رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادنچو مالک را برون از دست رنجی
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.