پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۲۸ - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام

چو دل با دلبری آرام گیرد

ز وصل دیگر کی کام گیرد

کجا پروانه پرد سوی خورشید

چو باشد سوی شمعش روی امید

نهی صد دسته ریحان پیش بلبل

نخواهد خاطرش جز نکهت گل

ز مهر آتش چو در نیلوفر افتد

تماشای مهش کی در خور افتد

چو خواهد تشنه جانی شربت آب

نیفتد سودمندش شکر ناب

زلیخا را در آن فرخنده منزل

همه اسباب حشمت بود حاصل

غلامی بود پیش رو عزیزش

نبود از مال و زر کم هیچ چیزش

پرستاران گلبوی گل اندام

پرستاریش را بی صبر و آرام

کنیزان دل آشوب دلارای

پی خدمتگری ننشسته از پای

غلامان قصب پوش کمربند

ز سر تا پای شیرین چون نی قند

سیه فامانی از عنبر سرشته

ز شهوت پاکدامن چون فرشته

مقیمان حریم پاکبازی

امینان حرم در کارسازی

ز خاتونان مصری همنشینان

به رعنایی و خوبی نازنینان

همه همقامت و همزاد با او

ز ذوق همنشینی شاد با او

زلیخا با همه در صفه بار

که یکسان باشد آنجا یار و اغیار

بساط خرمی افکنده بودی

درون پر خون و لب پر خنده بودی

به ظاهر با همه گفت و شنو داشت

ولی دل جای دیگر در گرو داشت

لبش با خلق در گفتار می بود

ولی جان و دلش با یار می بود

ازان یاریگران در شادی و غم

نبودش با کسی پیوند محکم

به صورت بود با مردم نشسته

به معنی از همه خاطر گسسته

ز وقت صبح تا شب کارش این بود

میان دوستان کردارش این بود

چو شب بر چهره مشکین پرده بستی

چو مه در پرده اش تنها نشستی

خیال دوست را در خلوت راز

نشاندی تا سحر بر مسند ناز

به زانوی ادب بنشستیش پیش

به عرض او رسانیدی غم خویش

ز ناله چنگ محنت ساز کردی

سرود بیخودی آغاز کردی

بدو گفتی که ای مقصود جانم

به مصراز خویشتن دادی نشانم

عزیز مصر گفتی خویش را نام

عزیزی روزیت بادا سرانجام

به فرقم تاج عزت از عزیزیت

به روی آثار دولت از کنیزیت

به مصر امروز مهجور و غریبم

ز اقبال وصالت بی نصیبم

ندانم تا به کی سوزم بدین داغ

چراغ محنت افروزم بدین داغ

بیا و رونق باغ دلم باش

به وصلت مرهم داغ دلم باش

به نومیدی کشید از عشق کارم

سروش غیب کرد امیدوارم

بدان امیدم اکنون زنده مانده

ز دامن گرد نومیدی فشانده

به نوری کز جمالت بر دلم تافت

یقین دانم که آخر خواهمت یافت

ز شوقت گرچه خونبار است چشمم

به سوی شش جهت چار است چشمم

خوشا وقتی که از راهی برآیی

به برج دیده چون ماهی درآیی

چو دیدار تو بینم نیست گردم

بساط هستی خود درنوردم

کنم سر رشته پندار خود گم

شوم از بیخودی در کار خود گم

مرادیگر به جای من نبینی

چو جان آیی به جان من نشینی

نهم یکسو خیال ما و من را

تو را یابم چو جویم خویشتن را

تویی از هر دو عالم آرزویم

تو را چون یافتم از خود چه گویم

سحر کردی بدین گفتار شب را

نبستی زین سخن تا روز لب را

چو باد صبح جستن کردی آغاز

بر آیین دگر دادی سخن ساز

چه گفتی گفتی ای باد سحر خیز

شمیم مشک در جیب سمن بیز

تماشاگاه سرو و سوسن آرای

ز سنبل جعدتر بر روی گل سای

به شاخ از برگ جنبانی جلاجل

شود رقصان درخت پای در گل

به معشوقان بری پیغام عاشق

بدین جنبش دهی آرام عاشق

ز دلداران نوازش نامه آری

کنی غمدیدگان را غمگساری

کس از من در جهان غمدیده تر نیست

ز داغ هجر ماتمدیده تر نیست

دلم بیمار شد دلداریی کن

غمم بسیار شد غمخواریی کن

به عالم هیچ منزلگه نباشد

کت آنجا گاه و بیگه ره نباشد

ز در ور خود بود زآهن درآیی

چو در بندند از روزن درآیی

ببخشا بر چو من بی راه و رویی

بکن از جانب من جست و جویی

درآ در دار ملک شهریاران

برآ بر تختگاه تاجداران

به هر شهری خبر پرس از مه من

به هر تختی نشان جو از شه من

گذار افکن به هر باغ و بهاری

قدم نه بر لب هر جویباری

بود بر طرف جویی زین تک و پوی

به چشم آید تو را آن سرو دلجوی

به صحرای ختن نه از کرم گام

به صورتخانه چین گیر آرام

تماشا کن ز روی او مثالی

به دام آور به بوی او غزالی

چو گیرد رای رفتن زین دیارت

به هر کوه و دری کافتد گذارت

اگر پیش آیدت کبک خرامان

به یاد او بزن دستش به دامان

وگر بینی به راهی کاروانی

در او سالار گشته دلستانی

به چشم من ببین آن دلستان را

بدین کشور رسان آن کاروان را

بود کان دلستان را چون ببینم

گلی از گلبن امید چینم

ز وقت صبح تا خورشید تابان

به جولانگاه روز آمد شتابان

دلی پر درد و چشم خونفشان داشت

به باد صبحدم این داستان داشت

چو شد خورشید شمع مجلس روز

زلیخا همچو خور شد مجلس افروز

پرستاران به پیشش صف کشیدند

رفیقان با جمالش آرمیدند

به آن صافی دلان پاک سینه

بجای آورد رسم و راه دینه

به هر روز و شبی این بود حالش

بدین آیین گذشتی ماه و سالش

چو در خانه دل او تنگ گشتی

به عزم گشت تیزآهنگ گشتی

گهی با داغ سینه ز آه و ناله

به دشت افراختی خیمه چو لاله

ازان گلرخ به لاله راز گفتی

ز داغ دل سخن ها باز گفتی

گهی چون سیل هر وادی به تعجیل

شدی با دیده گریان سوی نیل

نهادی در میان با او غم خویش

زدی بر نیل دلق ماتم خویش

به سر می برد ازینسان روزگاری

به ره می داشت چشم انتظاری

که یارش از کدامین ره برآید

چو خور طالع شود چون مه برآید

بیا جامی که همت برگماریم

ز کنعان ماه کنعان را بیاریم

زلیخا با دلی امیدوار است

نظر بر شاهراه انتظار است

ز حد بگذشت درد انتظارش

دوا بخشی کنیم از وصل یارش

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۳۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام که آفتاب و ماه و یازده ستاره وی را سجده می برند و شنیدن اخوان آن را و زیادت شدن حسد ایشانخوش آن کز بند صورت باز رسته
  2. بخش ۳۱ - مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازندچو گردد کشته پنهان ماند این راز
  3. بخش ۳۲ - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برندجوانمردان که از خود رستگانند
  4. بخش ۳۳ - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندنفغان زین چرخ دولابی که هر روز
  5. بخش ۳۴ - رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردندبنامیزد چه فرخ کاروانی
  6. بخش ۳۵ - رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادنچو مالک را برون از دست رنجی
  7. بخش ۳۶ - به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستنبه چارم روز موعود یوسف خور
  8. بخش ۳۷ - رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختنزلیخا بود ازین صورت تهی دل
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.