پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

دفتر سوم

بخش ۲۸ - حکایت سنجر و بخشیدن منقل پر لعل و گوهر

سنجر بن ملکشه آن شه راد

که در جود بر زمانه گشاد

گفت او بود همچو ابر بهار

بر جهان در فشان و گوهر بار

داشت آماده شاه فرزانه

خاصه از بهر دی یکی خانه

خانه ای از زمردین سقلاط

چون چمن در بهار سبز بساط

منقلی در میانش از زر ناب

پر فروزنده لعلهای خوشاب

هر که نی دست و پا به آن بردی

منقل آتشش گمان بردی

روزی از ره یکی غریب رسید

که جهان همچو او ادیب ندید

همچو دریا و کان گرانمایه

همچو خورشید و مه سبکسایه

بود آسیب برد دی خورده

سوی آن برد دست افسرده

اهل مجلس چو از وی آن دیدند

همچو گل از شگفت خندیدند

و او زان کار خود سرافکنده

نرگس آسا بماند شرمنده

روز دیگر چو بامداد پگاه

آمد از لطف گفت با او شاه

زدی امروز سوی ما باری

زودتر گام سعی گفت آری

شب ز سرما ستمکش آمده ام

بامدادان به آتش آمده ام

تا مگر اخگری بیندوزم

خانه خود به آن برافروزم

شه چو از فاضل آن لطیفه شنید

لعل و منقل همه به او بخشید

گفت کاینها به خانه خود بر

دامن خویشتن بر آن گستر

تا چو سرمای دی شود کاری

همچو دی ز آفتش نیازاری

ادامه‌ی دفتر سوم

  1. بخش ۳۰ - گفتار در مذمت بخلبخل قفلیست بر خزینه شاه
  2. بخش ۳۱ - حکایت آنچه رسول صلی الله علیه و سلم در حق آن زن بخیل گفته استشد به پیش رسول بیوه زنی
  3. بخش ۳۲ - حکایت پسر یحیی برمکی و صفت بخل ویداشت یحیای برمکی پسری
  4. بخش ۳۳ - گفتار در بیان آنکه پادشاهان را از دو کس گریز نیست عالمی که کار دین وی سازد و وزیری که کار دنیای وی پردازدشاه را چاره نیست از دو نفر
  5. بخش ۳۴ - حکایت امیر خوارزمی که ظلم و فسق خود را به شریعت راست کردیبود پیری به خطه خوارزم
  6. بخش ۳۵ - حکایت محتسب بغداد که منکر پیش او معروف بود و معروف در نظر او منکر می نمودحاجیان را به وقت حج افتاد
  7. بخش ۳۶ - در بیان آنکه همچنان که پادشاهان را از دانشمندان خوب گفتار نیک کردار ناچار است از وزیر مشیر به رعایت رعایا و عنایت به کافه برایا ناگزیر استشاه را آنچنان که نیست گزیر
  8. بخش ۳۷ - حکایت آن بد سرشت که به صاحب عباد نامه نوشت که فلان مالدار مرده است و از وی مال خطیر مانده و بجز یک طفل صغیر وارثی ندارد و جواب نوشتن صاحب عباد به ویابن عباد آن بری ز عناد
همه‌ی دفتر سوم ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.