پرش به محتوای اصلی
ایرانشان ایرانشان

کوش‌نامه

بخش ۱۰ - نیرنگ کوش با رومیان

از امروز تا سیصد و اند سال

از ایران پدید آید آن بی‌همال

هر آن شاه کآید به فرمان او

بماند بدو افسر و جان او

اگر سوی روم آورد لشکری

جز از من بود روم را مهتری

مبادا که با او بود کارزار

کز آن پادشاهی بر آرد دمار

مر او را دهید آنچه خواهد ز گنج

مگر بازگردد بی آزار و رنج

از این گونه چون داستان کرد یاد

بپیچید و مُهر از برش برنهاد

بر آن مهُر بر چهرهٔ دارنوش

نگارید سالار بسیار هوش

نویسنده را داد دینار چند

زبانش به سوگندها کرد بند

که این راز از او مرد و زن نشنود

وگر چند پرسند از آن نگرود

همان گه سبویی بیاورد زود

نهاد اندر او پوست آهو چو دود

سرش را به ارزیز کرد استوار

چو مُهر درم کرد بر وی به کار

وز آن آفتابه که از گنج شام

بیاورده بر خسرو خویشکام

بدان مهر و آن‌سان که در گنج بود

همانا کز آن گنج بی‌رنج بود

ز بازارگانان یکی نیکمرد

که با او بُدی شاه را خواب و خورد

بخواند و مر او را بسی پند داد

پس از پند، بسیار سوگند داد

که رازم نگویی تو هرگز به کس

تو دانی از این راز و یزدان و بس

پس آن آفتابه همان با سبوی

بدو داد و گفت ای یل نامجوی

از ایدر تو را رفت باید به روم

ببودن فراوان در آن مرز و بوم

به شهری که مانوش دارد نشست

بد اندیش مردی چلیپاپرست

یکی شهر پر مردم و نای و نوش

که بودی نشستنگه دارنوش

چو دروازهٔ شهر منزل بود

به جایی فرود آی کآن گِل بود

بیارام یک شب ز بیرون شهر

وز آسایش راه بردار بهر

تنی چند از رازت آگاه کن

چو زندان بیژن یکی چاه کن

پس از پهلوی چاه ده گز بکن

مر این گنج را اندر آن چَه فگن

چنان ساز کز پس نهی آن سبوی

ز پیش آفتابه که این است روی

سر چاه از آن خاک و گل پست کن

پس، آن چند تن را به می مست کن

در افگن به می زهر ناسازگار

سرآور بر آن چند تن روزگار

به دریا درانداز تا ماهیان

خورش سیر یابند از آن ماهیان

چو شب روز گردد به شهر اندر آی

دکان ساز و پس روزگاری بپای

چو گردد همه راز چاه آشکار

سر خویشتن گیر و بربند بار

شب و روز با کاروان راه کن

مرا ز آن سخن یکسر آگاه کن

که چون بازگردی بدین بارگاه

تو را پهلوانی دهم بر سپاه

ز مایه ببخشمت گنجی فزون

ز کام تو هرگز نیایم برون

بر او کرد بازارگان آفرین

به رخساره بپسود روی زمین

بدو گفت کای شهریار دلیر

مبادا دل روزگار از تو سیر

همی بگذرد ز آسمان نام تو

برآرم به فرمان تو کام تو

یکی نامور خلعتش داد و رفت

ز بغداد تا روم ره برگرفت

چنان ساخت کز ره نماز دگر

به دروازه ی شهر مانوش بر

به نزدیک دروازه آمد فرود

درخت از پس و پیش با آب رود

ز بازارگانی کرا بود بهر

یکایک به پیش آمدندش ز شهر

که برخیز و امشب به شهر اندر آی

که با دزد وارون نداری تو پای

چنین داد پاسخ که فردا پگاه

از اختر ببینم یکی راز و راه

بر افزون روز اندر آیم به شهر

مگر سود یابم از این مایه بهر

دل روز روشن چو شب چاک زد

کَننده تبر بر دل خاک زذ

چو روز از دل شب برآورد گرد

به شهر اندر آمد جهاندیده مرد

به گیتی ز رازش کس آگاه نه

ز رازش کس آگاه جز شاه نه

ز گوهر بسی پیش مانوش برد

که دیدار گوهر دل و هوش برد

بماند اندر آن شهر خرّم دو سال

فزون آمدش هر گه از مایه مال

وز آن گِل همی کند رنجور مرد

چنین تا برآورد از آن چاه گرد

یکایک بدان آفتابه رسید

بدید و به درگاه قیصر دوید

که گنجی بدیدم ز بیرون شهر

مرا گر دهد شاه از آن مایه بهر

سر چاه بگرفت دستور شاه

درم برکشیدند از آن ژرف چاه

کَشنده درم پیش خسرو کشید

چو قیصر نگه کرد و آن مُهر دید

نشان و تن و چهرهٔ دارنوش

بدید و ز شادی برآمد به جوش

به دستور گفت این نیای من است

نهان کرده گنج از برای من است

درم پیش قیصر فرو ریختند

سراسر همه بر هم آمیختند

چو دستور بگشاد مُهر سبوی

یکی پوست آهو بر آمد از اوی

بخندید مانوش و گفت این چه چیز

همانا یکی گنجنامه‌ست نیز

چو بگشاد آن پوست و آن چهره دید

بترسید و لب را به دندان گزید

زمانی همی گفت با خویشتن

که این چیست مانندهٔ اهرمن

همانا طلسمی‌ست از بهر شهر

کز این شهر بدخواه را نیست بهر

چو آن راز، دستور بر وی بخواند

بترسید مانوش و خیره بماند

به دستور گفت ای فرومایه مرد

که آهنگ خواند بدین مرز کرد

نگه کن یکی تا کی آید برون

چه مایه‌ست از آن سالیان تا کنون

چنین داد پاسخ که سیصد گذشت

کنون چرخ بر سیصد و هفت گشت

مگر گاه آن باشد ای شهریار

که آید پدید اندر این روزگار

از آن راز کشور پر آوازه گشت

همان روز بازارگان بازگشت

به نزدیک خسرو شد و مژده داد

از آن مژده شد شاه فرخنده شاد

همانگه سپه را ز کشور بخواند

چنان کاندر ایران سواری نماند

فراز آمدش لشکری بیشمار

همانا فزون بُد ز سیصد هزار

همه گیل و دیلم گُروهاگُروه

همه بسته درهم به کردار کوه

همه تشنه بر خون دشمن دلیر

همه رزم را همچو ارغنده شیر

سرِ ماه هنگام بانگ خروس

ز درگاه برخاست آواز کوس

بتوفید مهر و بنالید ماه

ز بانگ تبیره، ز گرد سپاه

ز بس جوشن و تیغ و زوبین کین

چو یک رنگ گشت آسمان و زمین

روان لشکری در بیابان و کوه

که کوه و بیابان ز رنجش ستوه

ز منزل چو برداشتی پیشرو

به جایش فرود آمدی شاه گو

به طرطوس یکسر فرود آمدند

جهانی به تاراج برهم زدند

بفرمود تا برگشادند دست

همه کشور و مرز کردند پست

به روم اندر افتاد یکسر خروش

که آمد همان گفتهٔ دارنوش

ادامه‌ی کوش‌نامه

  1. بخش ۱۲ - رسیدن نامه ی کوش به مانوش و فرستادن نامه به سوی کوشچنین تا به درگاه مانوش شد
  2. بخش ۱۳ - گفتگوی صلح با فرستادهٔ مانوشاز او آگهی رفت نزدیک شاه
  3. بخش ۱۴ - پیام فرستاده به مانوشسه ماهش زمان داد، دستور زود
  4. بخش ۱۵ - صلح و باجگزاری مانوشبه یک هفته آمد به روم آن نوند
  5. بخش ۱۶ - دانش‌پرستی کوشچو از دانشِ سرکش نیک پی
  6. بخش ۱۷ - فرستادن مانوش نه پاره کتاب پیش کوشز کردار شه گشت مانوش شاد
  7. بخش ۱۸ - پادشاهی اِفریقسیکی پادشاهی افریقس است
  8. بخش ۱۹ - داستان دقیانُسهمان داستانی دگر یار اوی
همه‌ی کوش‌نامه ←

ایرانشان درباره‌ی ایرانشان

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و هم‌عصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمی‌ترین اشارات به نام شاعر، در دس...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.