پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

اسرار خودی

بخش ۵ - در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

نقطهٔ نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر سوزنده تر تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق شود

عشق حق آخر سراپا حق شود

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی بر فروز

روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او ز خوبان خوب تر

خوشتر و زیباتر و محبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و بر افلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار خانه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

کمتر از آنی ز اوقاتش ابد

کاسب افزایش از ذاتش ابد

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

در شبستان حرا خلوت گزید

قوم و آئین و حکومت آفرید

ماند شبها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابیده قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده ی او اشکبار اندر نماز

در دعای نصرت آمین تیغ او

قاطع نسل سلاطین تیغ او

در جهان آئین نو آغاز کرد

مسند اقوام پیشین در نورد

از کلید دین در دنیا گشاد

همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

در مصافی پیش آن گردون سریر

دختر سردار طی آمد اسیر

پای در زنجیر و هم بی پرده بود

گردن از شرم و حیا خم کرده بود

دخترک را چون نبی بی پرده دید

چادر خود پیش روی او کشید

ما از آن خاتون طی عریان تریم

پیش اقوام جهان بی چادریم

روز محشر اعتبار ماست او

در جهان هم پرده دار ماست او

لطف و قهر او سراپا رحمتی

آن بیاران این باعدا رحمتی

آن که بر اعدا در رحمت گشاد

مکه را پیغام «لاتثریب» داد

ما که از قید وطن بیگانه ایم

چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

از حجاز و چین و ایرانیم ما

شبنم یک صبح خندانیم ما

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

چون گل صد برگ ما را بو یکیست

اوست جان این نظام و او یکیست

سر مکنون دل او ما بدیم

نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او

طور ها بالد ز گرد راه او

پیکرم را آفرید آئینه اش

صبح من از آفتاب سینه اش

در تپید دمبدم آرام من

گرم تر از صبح محشر شام من

ابر آذار است و من بستان او

تاک من نمناک از باران او

چشم در کشت محبت کاشتم

از تماشا حاصلی برداشتم

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

کشته ی انداز ملا جامیم

نظم و نثر او علاج خامیم

شعر لبریز معانی گفته است

در ثنای خواجه گوهر سفته است

«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست

جمله عالم بندگان و خواجه اوست»

کیفیت ها خیزد از صبهای عشق

هست هم تقلید از اسمای عشق

کامل بسطام در تقلید فرد

اجتناب از خوردن خربوزه کرد

عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار

تا کمند تو شود یزدان شکار

اندکی اندر حرای دل نشین

ترک خود کن سوی حق هجرت گزین

محکم از حق شو سوی خود گام زن

لات و عزای هوس را سر شکن

لشکری پیدا کن از سلطان عشق

جلوه گر شو بر سر فاران عشق

تا خدای کعبه بنوازد ترا

شرح «انی جاعل» سازد ترا

ادامه‌ی اسرار خودی

  1. بخش ۷ - در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازداز محبت چون خودی محکم شود
  2. بخش ۸ - حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازندآن شنیدستی که در عهد قدیم
  3. بخش ۹ - در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب استراهب دیرینه افلاطون حکیم
  4. بخش ۱۰ - در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیهگرم خون انسان ز داغ آرزو
  5. بخش ۱۱ - در بیان اینکه تربیت خودی را سه مراحل است مرحلهٔ اول را اطاعت و مرحلهٔ دوم را ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده اند: «مرحلهٔ اول اطاعت»خدمت و محنت شعار اشتر است
  6. بخش ۱۲ - در شرح اسرار اسمای علی مرتضیمسلم اول شه مردان علی
  7. بخش ۱۳ - حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کردسید هجویر مخدوم امم
  8. بخش ۱۴ - حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بودطایری از تشنگی بیتاب بود
همه‌ی اسرار خودی ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.